در
بازدید : 230527      تاریخ درج : 1389/7/21
Skip Navigation Links.
 

از حیات مرحوم معلم دامغانی اطلاعات زیادی به دست ما نرسیده است .آنچه كه در زیر می آید گزیده ای است كه در دفتر دوم كتاب ناگفته های عارفان آمده است. بیشتر آنچه كه از ایشان رسیده است مربوط به اواخر حیات  و رابطه ایشان با مرحوم امام می باشد .

  گزیده ای از حیات ایشان 

نام پدر ایشان میرزا محمد و از متنفذین دامغان بوده به طوری كه گفته اند ایشان حد هم جاری كرده است.

میرزا محمد معلم دارای سه پسر بوده كه پسر بزرگش علی اكبر و بعد علی اصغر كه ایشان پدر استاد علی معلم شاعر گرانمایه می باشد و فرزند آخر عبدالله نام داشته است.

معلم دامغانی از شاگردان استاد آقا شیخ علی اكبر الهیان بوده اند. از كسانی كه با ایشان آشنا هستند جناب آقای محمدرضا حكیمی و آیت الله زرآبادی می باشند. مرحوم معلم صاحب سر آیت الله زرآبادی بزرگ بوده اند.

معلم دامغانی  در سال 1340 قمری از دامغان به قم هجرت كردند.

میرزا مهدی اصفهانی و شیخ علی اكبر الهیان از رفقای مرحوم معلم بودند. شاگردان همدرس میرزا مهدی اصفهانی آرزو داشتند كه ایشان به حجره آنها بیاید، ولی میرزا مهدی خودش به حجره معلم می رفت و گاهی كه مرحوم معلم دامغانی در دامغان بود ایشان از مشهد برای دیدار آقای معلم به دامغان می رفتند.

بعضی از كسانی كه با ایشان مراوده داشتند، می توان به آیت الله جوادی آملی،  حاج آقا مروی ، حاج آقا صدیقی، حاج آقا فاطمی نیا، حاج آقا واعظ زاده اشاره كرد.

آقای معلم می فرمودند: آقای جوادی آملی می فهمد كه دارد چه می گوید.

آقای معلم در هنگام فوت 98 ساله بودند.

ارتباط امام  با مرحوم معلم دامغانی 

مرحوم امام خمینی از سالهایی كه درس حاج شیخ عبدالكریم حائری شركت می كردند، با آقای معلم رفیق و همدرس بودند.

آن زمان امام در حدود 34 ساله بودند و مرحوم معلم دامغانی هم در همین سن و و سال بودند. پس از آن سالها، آقای معلم دامغانی به دامغان رفتند.

آقای مروی می فرمود: یك وقت امام به آقای معلم دامغانی نامه می نویسند و در آن نامه می گویند: چرا شما به قم نمی آیید؟ اگر نمی خواهید ما را ببینید برای زیارت حضرت معصومه علیها السلام به قم بیایید.

آقای مروی گفتند: من آن نامه را كه به دستخط امام امت است، دارم.

یكی از خادمان بیت امام درباره ایشان می گفت :

آقای معلم یك چهره ناشناخته بود و یكی از افرادی بود كه هم بحث مرحوم امام بود و تا این اواخر هم ما او را نمی شناختیم.

سال شصت پنج كه امام مریض شدند سراغ آقای معلم را گرفتند و گفتند این رفیق ما آقای معلم كجاست؟

از آقای انصاری سراغ گرفتند و ماشین فرستادند تا ایشان را آورند خدمت امام.

كنار صندلی نشست و با امام احوالپرسی كرد. و امام فرمودند بیائید سری به ما بزنید.

بعد همانجا آقای معلم یك انگشتری به امام دادند كه امام تا این اواخر دستشان بود و دو سه مرتبه دیگر هم آمدند . ایشان از رفیق های قدیمی امام  و یكی از عرفا بود.

كسی بود كه با امام زمان علیه السلام رابطه داشت و مرد بزرگی بود. گمنام بود و هیچ اسم و رسمی نیز از او نبود. وقتی هم می رفتی سراغش مثل یك فرد كشاورز رود. یك جلیقه ای پوشیده بود و یك عبا و قبائی داشت ولی عمامه نداشت.

خانم اشراقی نوه امام حكایتی از دیداری میان آن دو را چنین تعریف كرده است:

آخرین باری كه نزد امام رفتم، به اتفاق یكی از بستگان بود. امام مشغول ذكر گفتند بودند و معلوم بود كه از بیماری خیلی رنج می برند.

آن روز حاج احمد آقا وارداتاق شدند و گفتند: «آقایی به اسم آقای معلم آمده اند و می خواهند شما را ببینند.»

با شنیدن این حرف، به سرعت سیمای امام  باز و بشاش شد و ما یاد آن آقای معلم افتادیم كه با امام همكلاسی بودند.

در این لحظه امام از ما خواستند كه از اتاق بیرون برویم. اما ما داخل اتاق در جایی مخفی شدیم؛ برای ما دانستن این نكته جلب بود كه چرا با وجود آن همه درد، صورت امام تا آن حد گشوده شد. این تنها موردی بود كه من به حرف امام گوش ندادم و اوامرشان را اجرا نكردم.

پس از چند لحظه پیرمردی وارداتاق شد كه حدس زدیم همان آقای معلم است. بین او و امام نگاه هایی رد و بدل شد و سپس او دستش را بر روی دست امام گذاشت. دعایی خواند و بیرون رفت.

در این مدت هیچ كلامی گفته نشد و هر دوی آنها به سكوت برگزار كردند. تصور می كنم كه این فرد تنها كسی بود كه وارد اتاق امام شد و چنین نگاه های عارفانه ای بین او و امام رد و بدل شد. به هر حال با آمدن این فرد، امام  سرحال شد.

پس از رفتن اواز امام پرسیدم: «معلوم است شما به آقای معلم علاقه خاصی دارید ؟»

ایشان گفتند: بله، نمیدانم كه چرا این قدر ما همدیگر را دوست داریم. با آنكه در سنین جوانی هر یك در وادی خاصی بودیم، ولی خیلی همدیگر را دوست داشتیم.

آیت الله مروی  می فرمودند:

 یك روز رفتم دامغان خدمت آقای معلم و گفتم آقای معلم قضیه چه بوده؟ برای ما نقل كنید.

ایشان نمی خواست نقل كند اما یك نكته را فرمودند كه: امام وقتی كه دست من را گرفتند، روی قلبشان گذاشتند و فرمودند: آقای معلم دعا كن عاقبت به خیر از دنیا بروم. خیلی مرد عجیبی بود. گفت: امام به من پیغام دادند كه شما این آخر عمری از دامغان بیایید جماران با هم باشیم. ما به ایشان عرض كردیم كه آقا ما یك پیرزنی داریم در دامغان كه نمی آید تهران، ناچاریم همانجا پهلوی آن پیرزن بمانیم.

سفر مشهد

آیت الله مروی نقل می كنند :

چند سال قبل من با ماشین رفتم دامغان.

به آقای معلم عرض كردم: ایام عید است، آمده ام خدمتتان تا با هم مشرف بشویم مشهد. ایشان نیز لطف كردند و آمدند با هم رفتیم مشهد.

رهبر هم در ایام عید مشهد بودند. ایشان خیلی به آقای معلم علاقه مند بودند من یك روز به ایشان عرض كردم بیائید برویم خدمت رهبری؛ فرمودند برویم.

وقتی رفتیم ، ده، دوازده نفر از روحانیون بزرگ آنجا نشسته بودند، تا وارد شدیم آقای معلم ما را انداخت جلو. مرحوم آقای معلم دامغانی هیچ وقت نه بر سید و نه بر طلبه مقدم نمی شد، هیچ وقت من ندیده بودم.

خودش پشت سر ما وارد شد. یك مرتبه چشم آقا به آقای معلم افتاد، بلند شدند ، از آن گوشه مجلس آمدند وسط مجلس آقای معلم را بغل گرفتند محكم فشردند بعد آقای معلم را آوردند كنار دستشان نشاندند.

یك روحانی كه انجا من پهلویش نشسته بودم، گفت: این آقا كیست كه این قدر آقا اكرامش می كنند؟ گفتم: الان خود آقا معرفی می كنند.

آقا فهمیدند كه اهل علم همه تعجب كردند و فرمودند كه : ـ«ایشان آقای معلم دامغانی هستند، من یك جمله فقط درباره ایشان می گویم. در آن زمانهای قدیم كه كوره های دستی بود، اینها قلغ می دادند ظروف مسی را و سفید می كردند، یك كوره بود یك قسمتی از زمین را خاك برداری می كردند. آنجا آتش می ریختن. یك دستگاه دم هم بود و یك كسی این را می دمید تا آن آتش برافروخته می شد. این مس ا می گذاشتند كنار این آتش داغ می شد قلع را به آن می زدند سفید می شد. باید حتماً یك كسی این دم را بدمد و الا این آتش مشتغل نمی شد، آقای معلم از آن كساتی است كه می دمد كه من و امثال من می توانیم برای مردم كار كنیم. یعنی دعاهای اینها پشتوانه كار ماست.»

با كدام چشم به امام زمان علیه السلام نگاه كنم

آقای معلم معتقد بودند خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام رسیدن خیلی مشكل است.

یكی از ارداتمندان نقل كرده است :

به آقای معلم دامغانی عرض كردم: آقا شما توسلی در طول زندگی خود نگرفتید كه خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام برسید؟

گفتند: نه.

یك وقت دیگر به آقای معلم گفتم: آقای معلم شما ختمی نگرفتید كه آقا امام زمان علیه السلام را ببینید.

گفتند: نه.

گفتم: آقا پس یك ختم به ما بدهید. گفت: برای چه ختم میخواهی؟ گفتم: خوب شما خودتان چرا ختم نگرفته اید؟

گفت: راستش من فكر كرده ام حالا ختم هم بگیرم! امام زمان را هم ببینم! اما با كدام چشم به امام زمان علیه السلام نگاه كنم! من كه خجالت می كشم، با چشمی كه به این سو و آن سو می رود، به حضرت نگاه كنم.

این چشم هرزه صاحبش باید خجالت بكشد به آن وجه الله نگاه كند. امام زمان علیه السلام وجه الله است.

عجب! مردی كه تمام شبهای جمعه بیدار بود. مردی كه تمام شبهای دیگر یك ساعت و نیم به اذان صبح بیدار بود، ایشان چنین بگویند ما دیگر باید چه بگوییم؟

فرشتگان موكل

در جلسه ای بودیم، آقای خزعلی از ایشان سؤال كردند: آقای معلم چه می كنید كه سر وقت بیدار می شوید؟ شنیده ایم دقیقاً سر وقت بیدار می شوید؟

گفتند: این دو تا فرشته ای كه موكل ما هستند ما با این دو تا رفیقیم. شب به آنها می گوییم ما را فلان ساعت بیدار كنید آنها هم بیدارمان می كنند.

نائب الزیاره رهبر انقلاب درحج

رهبرانقلاب در زمان ریاست جمهوری خودشان جناب آقای معلم دامغانی را نایب خود می كنند تا ایشان برایشان حج تمتع بجا آورد.

آقای مروی معاون اول قوه قضائیه می گفتند: بنده مسؤول هماهنگی و انجام كارها بودم. روزی به آقای معلم زنگ زدم و گفتم آقا وقت چندانی باقی نمانده است، شناسنامه تان را بفرستید بیاید.

وقتی به منزل آمدم دیدم شناسنامه آقای معلم روی میز اتاقم گذاشته شده است. تعجب كردم و آمدم به اهل خانه گفتم: آیا كسی به خانه آمده و برای ما چیزی یا پیغامی آورده است؟

گفتند: خیر! فهمیدم ایشان از راه غیر عادی شناسنامه خود را به اینجا رسانده اند. این مسأله گذشت تا اینكه ثبت و كارهای اداری تشرف را فراهم كردیم و به حج بیت الله الحرام مشرف شدیم و شناسنامه ها را نزد یكی از همراهان امانت گذاشتیم تا ایشان در چمدان نگهداری كنند.

پس از چند روز آن دوستمان آمد و گفت آقای مروی شناسنامه آقای معلم نیست! من خیلی ناراحت و نگران شدم و خجالت زده از اینكه چطور به آقای معلم بگوییم؟

یا اگر آقای معلم سراغ شناسنامه شان را بگیرند چه بگوییم؟ به هر حال ایام حج تمام شد و آقای معلم دامغانی به دامغان بازگشتند. بنده روزی به زیارتایشان رفتم و گفتم: حاج آقا شما خودتان می دانید شناسنامه تان كجاست؟

به ما بفرمایید شناسنامه كجاست؟

گفتند: پیش خود ماست. من خیلی تعجب كردم و گفتم: حاج آقا ما نفهمیدیم كه چه اتفاقی افتاد؛ نه آن موقع كه شما شناسنامه را فرستاتید و نه اكنون كه شناسنامه را برده اید!

برای ما بفرمایید چه خبر است؟! ایشان تنها به تبسمی اكتفا كردند و چیزی نگفتند.

مرحوم معلم از ملازمین مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودگی اصفهانی نیز بودند.

مرحوم معلم دامغانی كه فوت كردند استاد علی معلم برایشان شعری گفتند كه روی سنگ قبر ایشان نوشتند.

این سفر به صلاح نیست

یك وقتی عده ای از دوستان می خواستند به مشهد مقدس بروند. به مرحوم معلم گفتند كه شما هم دنبال ما بیایید.

حاج آقا گفته بودند این سفر به صلاح نیست. اما آن عده اصرار داشتند كه بروند. تا اینكه حاج آقا قبول كردند. پس از اینكه رفته بودند، ماشین تصادف كرده بود و یكی ازدوستان كشته شد و چند نفرهم زخمی شدند.

حاج آقا هم كه دراخر ماشین بود در اثر فشار كمی قسمت قفسه سینه شان آسیب دیده و كوفتگی مختصری پیدا كرده بود. ایشان فرمودند: من كه به شما گفتم این سفر صلاح نیست، شما نپذیرفتید.

آیت الله كوهستانی نیز یكی از ارادتمندان حاج آقا بود و خیلی ازمسائل و درخواستهای معرفتی را به آقای معلم ارجاع می دادند.

 

منبع : www.salehin.com

justifa�rc �� x_� unicode-bidi: embed>پس از چند روز آن دوستمان آمد و گفت آقای مروی شناسنامه آقای معلم نیست! من خیلی ناراحت و نگران شدم و خجالت زده از اینكه چطور به آقای معلم بگوییم؟

 

یا اگر آقای معلم سراغ شناسنامه شان را بگیرند چه بگوییم؟ به هر حال ایام حج تمام شد و آقای معلم دامغانی به دامغان بازگشتند. بنده روزی به زیارتایشان رفتم و گفتم: حاج آقا شما خودتان می دانید شناسنامه تان كجاست؟

به ما بفرمایید شناسنامه كجاست؟

گفتند: پیش خود ماست. من خیلی تعجب كردم و گفتم: حاج آقا ما نفهمیدیم كه چه اتفاقی افتاد؛ نه آن موقع كه شما شناسنامه را فرستاتید و نه اكنون كه شناسنامه را برده اید!

برای ما بفرمایید چه خبر است؟! ایشان تنها به تبسمی اكتفا كردند و چیزی نگفتند.

مرحوم معلم از ملازمین مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودگی اصفهانی نیز بودند.

مرحوم معلم دامغانی كه فوت كردند استاد علی معلم برایشان شعری گفتند كه روی سنگ قبر ایشان نوشتند.

این سفر به صلاح نیست

یك وقتی عده ای از دوستان می خواستند به مشهد مقدس بروند. به مرحوم معلم گفتند كه شما هم دنبال ما بیایید.

حاج آقا گفته بودند این سفر به صلاح نیست. اما آن عده اصرار داشتند كه بروند. تا اینكه حاج آقا قبول كردند. پس از اینكه رفته بودند، ماشین تصادف كرده بود و یكی ازدوستان كشته شد و چند نفرهم زخمی شدند.

حاج آقا هم كه دراخر ماشین بود در اثر فشار كمی قسمت قفسه سینه شان آسیب دیده و كوفتگی مختصری پیدا كرده بود. ایشان فرمودند: من كه به شما گفتم این سفر صلاح نیست، شما نپذیرفتید.

آیت الله كوهستانی نیز یكی از ارادتمندان حاج آقا بود و خیلی ازمسائل و درخواستهای معرفتی را به آقای معلم ارجاع می دادند.

 

منبع : www.salehin.com

 

کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است