ورود به عنوان میهمان جستجو | عناوین فعال | ورود | ثبت نام

انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » ضیافت الهی » دانشنامه روزه و رمضان در آثار شهید مطهری » شهادت حضرت علی ع » ارسال پاسخ
ارسال پاسخ
از طرف:
پیغام:


اضافه کردن خندانک
d'oh! Whistle Silenced Shhh Sick
Boo hoo! Liar Think Eh? Not talking
Applause تعجبه Pray Shame on you Dancing
Brick wall Speak to the hand Drool Anxious Angel

حداكثر تعداد كاراكتر مجاز در هر ارسال‌:32767
انتخابها:

فایلی به این ارسال الصاق شود؟
تصویر امنیتی
حروف نمایش داده شده در عکس را وارد کنید
  پیش نمایش ارسال انصراف

10 ارسال آخر با ترتیب برعکس
محمدی ارسال شده: 1391 مرداد چهارشنبه, 18 14:20:16(UTC)
 

«ابن عباس» روايت كرده، شخصى از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پرسيد: چه عملى باعث رفتن به بهشت مى‏گردد؟ فرمود: نمازهاى واجب را بخوان، ماه رمضان را روزه بگير، و غسل جنابت را به جاى آر، و على عليه السّلام را دوست بدار، از هر درى كه خواستى وارد بهشت شو؟ سوگند به كسى كه مرا به حق فرستاده، اگر هزار سال نماز بخوانى، و هزار سال روزه بگيرى، و هزار حج به جاى آرى و هزار بار در جهاد شركت كنى، و هزار بنده آزاد نمايى و تورات و انجيل و زبور و قرآن را قرائت كنى، و همه انبيا را ملاقات نمايى و خدا را با هر يك از انبياء هزار سال بندگى كنى و در ركابشان هزار بار جهاد كنى و با هر يك هزار حج انجام دهى، سپس بميرى و در دلت دوستى على عليه السّلام و فرزندانش نباشد، خداوند با منافقان تو را به آتش داخل مى‏كند، بدانيد و حاضر به غايب گفتار مرا در باره على عليه السّلام برساند زيرا من در باره على عليه السّلام جز به امر جبرئيل چيزى نمى‏گويم و جبرئيل به من نمى‏گويد مگر از سوى خداى عز و جل و جبرئيل برادر در دنيا انتخاب نكرد، مگر على عليه السّلام، پس بدانيد، هر كس مى‏خواهد، او را دوست بدارد و هر كس مى‏خواهد با او دشمنى نمايد، همانا خداى سبحان بر خويش فرض كرده كه دشمن على عليه السّلام را هيچ گاه از آتش بيرون نياورد. « حتم اللَّه على نفسه ان لا يخرج مبغض على بن ابى طالب من النّار ابدا»

ارشاد القلوب-ترجمه سلگى، ج‏2، ص: 93 و 94

ایمان ارسال شده: 1391 مرداد چهارشنبه, 18 13:48:39(UTC)
 

شعری از حیدر آقای معجزه :

گویم سخنی که درک آن شوار است ***** گفتا به علی نبی که بختت یار است .

ازشیعه تو کسی جهنم نرود .*****ازامت من جهنمی بسیار است .

محمدی ارسال شده: 1391 مرداد چهارشنبه, 18 12:47:00(UTC)
 

گفتم امروز عزای مولاست

پس چرا مرغ دلم کرب و بلاست

 

روزها را که شمردم دیدم

110 روز دگر عاشوراست

abbase1385 ارسال شده: 1390 مرداد ﺳﻪشنبه, 25 12:43:46(UTC)
 
على، قربانى جمودها
داستان شهادت‏ على‏ عليه السلام و امورى كه موجب شد آن حضرت شهيد شود از نظر انفكاك تعقل از تدين، داستان عبرت‏انگيزى است.
على عليه السلام در مسجد در حالى كه مشغول نماز بود يا آماده نماز مى‏شد، ضربت خورد و در اثر همان ضربت شهيد شد. درست است كه «وَ قُتِلَ فى مِحْرابِهِ لِشِدَّةِ عَدْلِهِ» آن تصلّب و انعطاف‏ناپذيرى در امر عدالت برايش دشمنها درست كرد، جنگ جمل و جنگ صفّين بپا كرد، اما در نهايت، دست جهالت و جمود و ركود فكرى از آستين مردمى كه به نام خوارج ناميده مى‏شدند بيرون آمد و على عليه السلام را شهيد كرد.
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏4، ص 819

abbase1385 ارسال شده: 1390 مرداد چهارشنبه, 19 11:56:15(UTC)
 
على عليه السلام در بستر شهادت‏
برويم به عيادت اين بنده صالح پروردگار. امشب شب بسيار پراضطرابى است براى‏ فرزندان على، براى شيعيان و دوستان على. كم و بيش بسيارى فهميده بودند كه ديگر على عليه السلام از اين ضربت مسموم نجات پيدا نخواهد كرد. همان‏طور كه شنيده‏ايد على عليه السلام در جنگ خندق از عمروبن عبدود يك ضربت سختى خورد كه بر فرق نازنين على فرود آمد و سپر على را شكست و مقدارى از فرق امام را شكافت اما به گونه‏اى نبود كه خطرناك باشد و در مرحله بعد امام او را به خاك افكند. آن زخم بهبود پيدا كرد. نوشته‏اند كه ضربت اين لعين ازل و ابد در همان نقطه وارد شد كه قبلًا ضربت عمروبن عبدود وارد شده بود. شكاف عظيمى در سر مبارك على پيدا شد. خيلى افراد باز اميدوار بودند كه على عليه السلام بهبود پيدا كند. يكى از فرزندان على، ظاهراً دختر بزرگوارش‏ام كلثوم، وقتى آمد عبور كند چشمش به عبدالرحمن بن ملجم افتاد، گفت‏اى لعين ازل و ابد! به كورى چشم تو اميدوارم خدا پدرم را شفا عنايت كند. لبخندى زد، گفت من اين شمشير را به هزار درهم خريده‏ام، شمشير بسيار كارآمدى است، هزار درهم داده‏ام اين شمشير را مسموم كرده‏اند. من خودم مى‏دانم اين ضربتى كه من بر پدر تو زدم اگر آن را بر همه مردم تقسيم كنند همه مردم مى‏ميرند، خاطرت جمع باشد. اين سخن تا حدود زيادى اميد فرزندان على را از على قطع كرد. گفتند طبيب بياوريد. مردى است به نام هانى بن عمرو سَلولى. ظاهراً اين مرد- آن‏طور كه يك وقتى در تاريخ خوانده‏ام- طبيبى بوده است كه در همين دانشگاه جندى شاپور كه در ايران بوده است و مسيحيهاى ايران آن را اداره مى‏كرده‏اند تحصيلات طبى كرده بود و اقامتش در كوفه بود. رفتند و اين مرد را احضار كردند و آوردند تا معاينه كند و بلكه بتواند معالجه كند. نوشته‏اند دستور داد گوسفندى يا بزى را ذبح كردند. از ريه او رگى را بيرون كشيد، آن رگ را گرماگرم در محل زخم انداخت، مى‏خواست ببيند آثار اين سم چقدر است يا مى‏خواست بفهمد چقدر نفوذ كرده است؛ اينها را ديگر من نمى‏دانم، ولى همين قدر مى‏دانم كه تاريخ چنين نوشته است: وقتى كه اين مرد از آزمايش طبى خودش فارغ شد سكوت اختيار كرد، حرفى نزد؛ فقط همين قدر رو كرد به اميرالمؤمنين و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! اگر وصيتى داريد بفرماييد. اينجا بود كه ديگر اميد خاندان و كسان على و اميد شيعيان على قطع شد.
على عليه السلام كانون مهر و محبت و بغض و عداوت هر دو است. دوستانى دارد سر از پا نشناخته، و دشمنانى دارد الدّالخصام. همين‏طور كه دشمنى مانند عبدالرحمن ملجم دارد، دوستان عجيبى هم دارد. در ظرف نزديك به دو شبانه روزى كه گذشته است، دوستان على ولوله‏اى دارند، دور خانه على اجتماع كرده‏اند و همه اينها اجازه مى‏خواهند از على عيادت كنند و همه مى‏گويند يك بار به ما اجازه بدهيد جمال مولاى خودمان را زيارت كنيم؛ آيا ممكن است يك بار ديگر ما صداى على را بشنويم، چهره على را ببينيم؟ يكى از آنها اصبغ بن نُباته است، مى‏گويد ديدم مردم دور خانه على اجتماع كرده‏اند، مضطربند، گريه و ناله مى‏كنند، همه منتظر اجازه ورود هستند. تا ديدم امام حسن عليه السلام بيرون آمد و از طرف پدر بزرگوارش از مردم تشكر كرد كه محبت كرده‏اند. بعد فرمود: ايهاالناس! وضع پدر من وضعى نيست كه شما بتوانيد با ايشان ملاقات كنيد. پدرم از شما معذرت خواهى كرده و فرموده است برويد به خانه‏هاى خودتان، متفرق بشويد، چرا اينجا ايستاده‏ايد؟ براى من امكان ملاقات شما ميسر نيست. مردم متفرق شدند ولى من هرچه فكر كردم ديدم نمى‏توانم بروم، اين پاى من يارا نمى‏دهد دور شوم. ايستادم. بار ديگر امام مجتبى آمد، مرا ديد، گفت: اصبغ! مگر نشنيدى كه من چه گفتم؟ عرض كردم: بله آقا شنيدم.
چرا نرفتى؟ عرض كردم: دل من حاضر به رفتن نمى‏شود. دلم مى‏خواهد هرجور هست يك بار ديگر آقا را زيارت كنم. رفت و براى من اجازه گرفت. رفتم به بالين اميرالمؤمنين، ديدم يك عصابه زردى يعنى يك دستمال زردى به سر اميرالمؤمنين بسته‏اند. من تشخيص ندادم كه آيا چهره على زردتر بود يا اين دستمال. بعضى گفته‏اند مقاومت بدن على در مقابل ضربت شمشير و اين مسموميت يك امر خارق العاده است؛ على القاعده بايد على به ضرب همان شمشير از دنيا مى‏رفت. در اين لحظات آخر، على گاهى بى‏هوش مى‏شد، گاهى به هوش مى‏آمد. وقتى به هوش مى‏آمد باز زبان مقدسش به ذكر خدا و نصيحت و موعظه جارى بود؛ چه نصايحى، چه مواعظى، چه سخنانى! ديگر در آن وقت غير از اولاد على كسى كنار بستر على حاضر نبود.
ذكر مصيبت من همين يك كلمه است. اطفال على دور بستر على را گرفته‏اند، مى‏بينند آقا گاهى صحبت مى‏كند و گاهى از حال مى‏رود. يك وقت صداى على را شنيدند، مثل اينكه با كسى حرف مى‏زند، با فرشتگان حرف مى‏زند: ارْفَقوا مَلائِكَةَ رَبّى بى فرشتگان پروردگارم كه براى قبض روح من آمده‏ايد! با من به مدارا رفتار كنيد. يكمرتبه ديدند صداى على بلند شد: اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسولُهُ الرَّفيقُ الْاعْلى‏ الرَّفيقُ الْاعْلى‏. اينها سخنان على بود: شهادت مى‏دهم به وحدانيت خدا، شهادت مى‏دهم به رسالت پيغمبر. جان به جان آفرين تسليم كرد. فرياد شيون از خانه على بلند شد .ش

مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23، ص: 496 و 497 و 498
abbase1385 ارسال شده: 1389 شهریور شنبه, 06 19:28:06(UTC)
 
شهادت على عليه السلام‏
ابن ملجم يكى از آن نه نفر زُهّاد و خشكه مقدس‏هاست كه مى‏روند در مكه و آن پيمان معروف را مى‏بندند و مى‏گويند همه فتنه‏ها در دنياى اسلام معلول سه نفر است: على، معاويه و عمرو عاص. ابن ملجم نامزد مى‏شود كه بيايد على عليه السلام را بكشد. قرارشان كِى است؟ شب نوزدهم ماه رمضان. چرا اين شب را قرار گذاشته بودند؟ ابن ابى الحديد مى‏گويد: نادانى را ببين! اينها شب نوزدهم ماه رمضان را قرار گذاشتند، گفتند چون اين عمل ما يك عبادت بزرگ است، آن را در شب قدر انجام بدهيم كه ثوابش بيشتر باشد.
ابن ملجم آمد به كوفه و مدتها در كوفه منتظر شب موعود بود. در اين خلالهاست كه با دخترى به نام «قُطام» كه او هم خارجى و هم مسلك خودش است آشنا مى‏شود، عاشق و شيفته او مى‏گردد. شايد تا اندازه‏اى مى‏خواهد اين فكرها را فراموش كند. وقتى كه مى‏رود با او مسأله ازدواج را در ميان مى‏گذارد، او مى‏گويد من حاضرم ولى مهر من خيلى سنگين است. اين هم از بس شيفته اوست مى‏گويد هرچه بگويى حاضرم. مى‏گويد سه هزار درهم. مى‏گويد مانعى ندارد. يك برده.
مانعى ندارد. يك كنيز. مانعى ندارد. چهارم: كشتن على بن ابيطالب. اول كه خيال مى‏كرد در مسير ديگرى غير از مسير كشتن على عليه السلام قرار گرفته است تكان خورد، گفت ما مى‏خواهيم ازدواج كنيم كه خوش زندگى كنيم، كشتن على كه مجالى براى ازدواج و زندگى ما نمى‏گذارد. گفت: مطلب همين است. اگر مى‏خواهى به وصال من برسى بايد على را بكشى. زنده ماندى كه مى‏رسى، نماندى هم كه هيچ. مدتها در شش و پنج اين فكر بود. خودش شعرهايى دارد كه دو شعر آن چنين است:
(ثلاثة آلاف و عبد و قينة _ و قتل على بالحسام المسمّم‏)
(و لا مهر اعلى من على و ان علا _ و لا فتك الّا دون فتك ابن ملجم‏)
مى‏گويد اين چند چيز را به عنوان مهر از من خواست. بعد خودش مى‏گويد: در دنيا مهرى به اين سنگينى پيدا نشده و راست هم مى‏گويد. مى‏گويد: هر مهرى در دنيا هر اندازه بالا باشد، اين قدر نيست كه به حد على برسد. مهر زن من خون على است.
بعد مى‏گويد: و هيچ ترورى در عالم نيست و تا دامنه قيامت واقع نخواهد شد مگر اينكه از ترور ابن ملجم كوچكتر خواهد بود، و راست هم گفت.
آنوقت ببينيد على چه وصيت مى‏كند؟ على در بستر مرگ كه افتاده است، دو جريان را در كشورى كه پشت سر خود مى‏گذارد مى‏بيند: يكى جريان معاويه و به اصطلاح قاسطين، منافقينى كه معاويه در رأس آنهاست، و يكى هم جريان خشكه مقدس‏ها، كه خود اينها با يكديگر تضاد دارند. حالا اصحاب على بعد از او چگونه رفتار كنند؟ فرمود: بعد از من ديگر اينها را نكشيد: «لا تَقْتُلُوا الْخَوارِجَ بَعْدى» درست است كه اينها مرا كشتند ولى بعد از من اينها را نكشيد، چون بعد از من شما هرچه كه اينها را بكشيد به نفع معاويه كار كرده‏ايد نه به نفع حق و حقيقت، و معاويه خطرش خطر ديگرى است. فرمود: «لا تَقْتُلُوا الْخَوارِجَ بَعْدى فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَاخْطَأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَادْرَكَهُ» « نهج البلاغه، خطبه 60.»: خوارج را بعد از من نكشيد كه آن كه حق را مى‏خواهد و اشتباه كرده مانند آن كه از ابتدا باطل را مى‏خواسته و به آن رسيده است نيست. اينها احمق و نادان‏اند، ولى او از اول دنبال باطل بود و به باطل خودش هم رسيد.
على با كسى كينه ندارد، هميشه روى حساب حرف مى‏زند. همين ابن ملجم را كه گرفتند و اسير كردند، آوردند خدمت مولى‏ على عليه السلام. حضرت با يك صداى نحيفى (در اثر ضربت خوردن) چند كلمه با او صحبت كرد، فرمود: چرا اين كار را كردى؟ آيا من بد امامى براى تو بودم؟ (من نمى‏دانم يك نوبت بوده است يا دو نوبت يا بيشتر، ولى همه اينها را كه عرض مى‏كنم نوشته‏اند). يك بار مثل اينكه تحت تأثير روحانيت على قرار گرفت، گفت: «افَانْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِى النّار» « زمر/ 19.»
آيا يك آدم شقى و جهنمى را تو مى‏توانى نجات دهى؟ منِ بدبخت بودم كه چنين كارى كردم؟ و هم نوشته‏اند كه يك بار كه على عليه السلام با او صحبت كرد، با على با خشونت سخن گفت، گفت: على! من آن شمشير را كه خريدم با خداى خودم پيمان بستم كه با اين شمشير بدترين خلق خدا كشته شود، و هميشه از خدا خواسته‏ام و دعا كرده‏ام كه خدا با اين شمشير بدترين خلق خودش را بكشد. فرمود: اتفاقاً اين دعاى تو مستجاب شده است، چون خودت را با همين شمشير خواهند كشت.
على عليه السلام از دنيا رفت. او در شهر بزرگى مانند كوفه است. غير از آن عده خوارج نهروانى، باقى مردم همه آرزو مى‏كنند كه در تشييع جنازه على شركت كنند، بر على بگريند و زارى كنند. شب بيست و يكم، مردم هنوز نمى‏دانند كه بر على چه دارد مى‏گذرد و على بعد از نيمه شب از دنيا رفته است. تا على از دنيا مى‏رود فوراً همان شبانه، فرزندان على (امام حسن، امام حسين، محمد بن حنفيّه، جناب ابوالفضل العباس) و عده‏اى از شيعيان خاص- كه شايد از شش هفت نفر تجاوز نمى‏كردند- محرمانه على را غسل دادند و كفن كردند و در نقطه‏اى كه ظاهراً خود على عليه السلام قبلًا معين فرموده بود- كه همين مدفن شريف آن حضرت است وطبق روايات، بعضى از انبياى عظام نيز در همين سرزمين مدفون هستند- در همان تاريكى شب دفن كردند و احدى نفهميد. بعد محل قبر را هم مخفى كردند و به كسى نگفتند. فردا مردم فهميدند كه ديشب على دفن شده. محل دفن على كجاست؟ گفتند لازم نيست كسى بداند؛ و حتى بعضى نوشته‏اند امام حسن عليه السلام صورت جنازه‏اى را تشكيل دادند و به مدينه فرستادند كه مردم خيال كنند كه على عليه السلام را بردند مدينه دفن كنند، چرا؟ به خاطر همين خوارج. براى اينكه اگر اينها مى‏دانستند على را كجا دفن كرده‏اند، به مدفن على جسارت مى‏كردند، مى‏رفتند نبش قبر مى‏كردند و جنازه على را از قبرش بيرون مى‏كشيدند. تا خوارج در دنيا بودند و حكومت مى‏كردند، غير از فرزندان على و فرزندانِ فرزندان على (ائمه اطهار) كسى نمى‏دانست على كجا دفن شده است. تا اينكه آنها بعد از حدود صدسال منقرض شدند، بنى اميّه هم رفتند، دوره بنى العباس رسيد؛ ديگر مزاحم اين جريان نمى‏شدند. امام صادق عليه السلام براى اولين بار [محل قبر على عليه السلام را] آشكار فرمود. همين صفوان معروفى كه شما در زيارت عاشورا دعايى مى‏خوانيد كه در سند آن نام او آمده است، مى‏گويد من خدمت امام صادق در كوفه بودم، ايشان ما را آورد سر قبر على عليه السلام و فرمود قبر على اينجاست و دستور داد- ظاهراً براى اولين بار- سايبانى براى قبر على عليه السلام تهيه كنيم، و از آن وقت قبر على عليه السلام آشكار شد.
پس اين مشكل بزرگ براى على عليه السلام منحصر به زمان حياتش نبود؛ تا صدسال بعد از وفات على هم قبر على از ترس اينها مخفى بود.
«السَّلامُ عَلَيْكَ يا ابَاالْحَسَنِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤمِنينَ» تو و اولاد تو چقدر مظلوم بوديد! من نمى‏دانم آقا اميرالمؤمنين مظلومتر است يا فرزند بزرگوارش اباعبد اللَّه الحسين؟ همان طورى كه پيكر على از شر دشمن راحتى ندارد، بدن فرزند عزيزش حسين هم از شر دشمن آسايش ندارد، و شايد به همين جهت است كه فرمودند: «لا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يا ابا عَبْدِاللَّهِ» هيچ روزى مانند روز فرزند من حسين نيست.
امام حسن بدن على عليه السلام را مخفى كرد، چرا؟ براى اينكه به بدن على جسارت نشود، اما وضع كربلاطور ديگرى بود. امام زين العابدين عليه السلام قدرت پيدا نكرد كه بدن حسين را بعد از شهادت فوراً مخفى كند؛ نتيجه‏اش همان شد كه نمى‏خواهم نام ببرم.
آن شخص گفت: ( لباس كهنه چه حاجت كه زير سُمّ ستور _ تنى نماند كه پوشند جامه بر بدنش‏)

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏16، ص: 613 الی 615

میهمان ارسال شده: 1389 شهریور شنبه, 06 19:06:09(UTC)
 
میهمان ارسال شده: 1389 شهریور شنبه, 06 16:33:32(UTC)
 

هميشه على به دنبال اين گم گشته خودش مى‏رفت. اجمالًا مى‏دانست كه اين فرق او در راه خدا شكافته خواهد شد. مى‏گفت خدايا آن لحظه نازنين، آن لحظه زيبا، آن لحظه پرلذّت و پربهجت چه لحظه‏اى خواهد بود؟ پيغمبر به على فرموده بود كه شهادت تو در ماه رمضان است، در آن ماه رمضان سال 41 هجرى على مثل اينكه قلبش احساس كرده بود كه ديگر هرچه مى‏خواهد واقع بشود در اين ماه رمضان واقع مى‏شود. بچه‏هاى على احساس كرده بودند كه در اين ماه رمضان على يك حالت انتظار و اضطراب و دلهره‏اى دارد، مثل اينكه انتظار يك امر بزرگى را مى‏كشد.
روز سيزدهم رمضان است، براى مردم خطبه و خطابه مى‏خواند. در وسط خطبه و خطابه چشمش افتاد به امام حسن، حرفش را بريد، صدا زد عزيزم حسن! از اين ماه چند روز گذشته است؟ خيلى سؤال عجيبى است. على خودش بهتر از همه مى‏داند كه چند روز گذشته است، چطور از اين جوانش مى‏پرسد؟ عرض كرد:پدر جان سيزده روز. فوراً رو كرد به امام حسين: حسينم! از اين ماه چند روز باقى مانده است؟ (خيلى واضح است وقتى سيزده روز گذشته است هفده روز باقى مانده است) پدر جان هفده روز باقى مانده است. دستى به محاسن كشيد، فرمود: بسيار نزديك است كه اين محاسن با خون اين سر خضاب بشود. انتظار چنين ساعت و چنين روزى را داشت.
يكى از آن جمله‏هاى بسيار زيباى اميرالمؤمنين كه در خلال همين چهل و پنج ساعت ايراد كرده اين است؛ ديگران خيلى مضطرب و ناراحت بودند، اشك مى‏ريختند و گريه مى‏كردند ولى خودش اظهار بشاشت مى‏كرد، فرمود: وَاللَّهِ ما فَجَأَنى مِنَ الْمَوْتِ وارِدٌ كَرِهْتُهُ وَ لا طالِعٌ انْكَرْتُهُ و ما كُنْتُ الّا كَقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَ به خدا قسم كه اگر مُردم من هيچ كراهتى ندارم، يك ذرّه كراهت ندارم. اين براى من يك امر نشناخته‏اى نبود، يك مهمان ناشناخته‏اى نبود، يك مهمان شناخته شده بود. بعد فرمود: مى‏دانيد مَثَل من مَثَل كيست؟ مَثَل آن عاشقى است كه به دنبال مطلوب و معشوق خودش مى‏رود و او را مى‏يابد. مَثَل من مَثَل آن تشنه‏اى است كه در يك‏ شب تاريك دنبال آب مى‏رود ناگهان آب را پيدا مى‏كند، چقدر خوشحال مى‏شود! گفت:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
اصحابش مى‏آمدند: بله يا اميرالمؤمنين براى شما چنين است ولى بعد از شما ما ديگر چه خاكى به سرمان بريزيم؟ در شب نوزدهم، بچه‏هاى على احساس كرده بودند كه امشب يك شب ديگرى است، چون حضرت يك وضع خاصى داشت، گاهى بيرون مى‏آمد به آسمان نگاه مى‏كرد و برمى‏گشت، و آن شب را هم على تا صبح نخوابيد. بچه‏ها هر كدام به خانه خودشان رفته بودند. اميرالمؤمنين مصلايى دارد يعنى يك اتاقى در منزلش دارد كه در آنجا نماز مى‏خواند و عبادت مى‏كند.
فرزند بزرگوارش حسن بن على عليه السلام كه به خانه خود رفته بود، قبل از طلوع صبح از خانه خودش مراجعت كرد، آمد خدمت پدر بزرگوار، رفت به مصلاى پدر، ديد على نشسته است و مشغول عبادت است.
على عليه السلام جريانى را كه در آن شب برايش رخ داده بود براى فرزندش حسن نقل كرد. فرمود: پسر جان! ديشب من همين‏طور كه نشسته بودم (يعنى من ديشب نخوابيدم، بستر نينداختم) چشم مرا خواب گرفت. در يك لحظه و به يك سرعت عجيبى در همان عالم رؤيا من پيغمبر اكرم جدّ شما را ديدم: مَلَكَتْنى عَينى وَ انَا جالِسٌ فَسنَحَ لى رَسولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ چشمم (خواب) بر من مسلط شد، همان طورى كه نشسته بودم يك لحظه پيغمبر را ديدم. تا پيغمبر را ديدم فوراً شكايت امت را به او عرض كردم. عرض كردم: يا رسولَ اللَّهِ ماذا لَقيتُ مِن امَّتِكَ مِنَ الْاوَدِ وَ اللَّدَدِ يا رسول اللَّه! من از دست اين امت تو چه‏ها كشيدم و اين امت تو چقدر خون بر دل من وارد كردند! يا رسول اللَّه از دشمنان خودم به تو بگويم .

مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى ج‏23/ 479

Silver Theme Created by CRCIS (پایگاه شهید مرتضی مطهری)
با استفاده از YAF | YAF © 2003-2010, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0/143 ثانیه ایجاد شد.