ورود به عنوان میهمان جستجو | عناوین فعال | ورود | ثبت نام

انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » گنجینه مطهر » نامه شهید مطهری به علی
نامه شهید مطهری به علی
دل آرام
#1 ارسال شده : 1389 فروردین دوشنبه, 23 16:59:30(UTC)

رتبه: مدیر

تاریخ عضویت: 1388/11/20(UTC)
ارسالها: 351
امتیازات: 510
Man
مکان: باجک

تشکرها: 9 بار
36 تشکر دریافتی در 32 ارسال

در دوره‏هايى كه سادات را هر جا گير مى‏آوردند نه فقط خود آن سيد را از بين مى‏بردند بلكه اگر در خانه‏اى سيدى پيدا مى‏كردند ديگر آن خانه امنيت نداشت و تمام آن خانه و زندگى به باد مى‏رفت، در آن دوره‏ها اگر سيدى به خانه‏اى مى‏آمد اين امر مساوى بود با اينكه آن خانمان به باد برود. كم‏كم در ذهنها رسوخ يافت كه اگر به اينجا سيدى آمد [زندگى ما بر باد رفته است.] البته اين از ناحيه دولت وقت بود؛ يعنى اگر سيدى آمد، دولت وقت ديگر براى ما زندگى نخواهد گذاشت؛ و اين‏همه امامزاده‏هايى كه در ايران درست شدند اغلب همين سيدهايى هستند كه به دست دولتهاى وقت كشته شدند. كم‏كم مردم اين نحوست يعنى شومى‏اى را كه از ناحيه دولتها متوجه خانواده‏ها بود (خيلى عقايد اين طور تحول پيدا مى‏كند) به حساب خدا و عالم گذاشتند كه اصلًا اوضاع عالم اين‏جور اقتضا مى‏كند كه اگر سيدى پيدا شد پشت سرش بدبختى و بيچارگى بيايد، در صورتى كه اين به اوضاع عالم و به خدا ارتباط ندارد، امرى بوده مربوط به دولتهاى ظالم.
براى خود من حادثه خنده‏آورى پيش آمد و آن اين بود كه همان سالهايى كه ما [طلبه بوديم‏] از قم آمده بوديم به فريمان و بعد از يكى دو ماه كه مانده بوديم قرار بود كه برگرديم قم. والده ما (خدا او را بيامرزد) در آن زمان حيات داشتند و طبيعى است كه زنها در مسافرتهاى يك ساله و دوساله نزديكان ناراحتند. در فريمانِ ما آن وقت هنوز ماشين زياد نبود؛ جاده تازه درست شده بود ولى ماشين زياد نبود. دهى بود در دو فرسخى فريمان و سر راه مشهد به نام «نعمان» كه الآن هم هست. يكى از دوستان ما آنجا بود و از ما دعوت كرده بود كه برويم يك دو شبى مهمان او باشيم و از آنجا سوار ماشين بشويم. قرار بود كه ما اين دو فرسخ را با اسب برويم. من با والده و ديگران خداحافظى كردم و آنها داشتند گريه مى‏كردند. آمدم بيرون. سوار اسب كه شدم سيدى را ديدم كه از روبرو دارد مى‏آيد. گفتم خدا نكند اين زنها متوجه بشوند، اگر متوجه بشوند محال است بگذارند من بروم. آمد و آمد، جلوى اسب مرا گرفت و گفت: انْ‏شاءَاللَّه ديگر بر نمى‏گردى ؟(خنده حضار). مقصود او اين بود كه آيا مى‏خواهيد برويد «نعمان» و بعد برگرديد از اينجا با ماشين برويد مشهد يا انْ‏شاءَاللَّه يكسره مى‏خواهيد برويد قم؟ گفت: انْ‏شاءَاللَّه ديگر بر نمى‏گرديد؟ خنديدم و گفتم:
«نه، انْ‏شاءَاللَّه ديگر بر نمى‏گردم، يكسره مى‏روم». ما بعد صد بار ديگر برگشتيم. آن وقت اين داستان را به والده‏ام و ديگران بروز ندادم ولى بعدها اين قصه براى من سوژه‏اى شده بود در فريمان كه آخر اين چرندها چيست؟ اين مزخرفات چيست؟
براى خود من يك چنين حادثه‏اى پيش آمد، سيد آمد و چنين حرفى هم گفت- كه خود اين حرف هم انسان را تكان مى‏دهد- و ما هيچ گرفتار اين حرفها نشديم.
(گفت كه بادمجان بد آفت ندارد.)
- حاج آقا! نتيجه‏اش اين است كه روحانى شديد.
استاد: نه، [روحانى‏] بوديم.

مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏26، ص: 740


یک عمر گذشت و سروسامان نگرفتیم

ای کاش فقط بی سروسامان تو بودیم


دل آرام
#2 ارسال شده : 1389 فروردین یکشنبه, 29 15:50:00(UTC)

رتبه: مدیر

تاریخ عضویت: 1388/11/20(UTC)
ارسالها: 351
امتیازات: 510
Man
مکان: باجک

تشکرها: 9 بار
36 تشکر دریافتی در 32 ارسال

در ايامى كه در قم بوديم، تازه اين شركتهاى مسافربرى راه افتاده بود. آمديم به قصد مشهد سوار شديم. بعد از مدتى من احساس كردم راننده اتوبوس نسبت به شخص من كه معمّم هستم، يك حالت بغض و نفرتى دارد. نه من او را مى‏شناختم و نه او مرا مى‏شناخت. ما يك سابقه شخصى نداشتيم. در ورامين كه توقف كرد، وقتى خواستم از او بپرسم كه چقدر توقف مى‏كنيد، با يك خشونتى مرا رد كرد كه ديگر تا مشهد جرأت نكنم يك كلمه با او حرف بزنم. پيش خودم توجيهى كردم، گفتم لابد اين لااقل مسلمان نيست، مادّى است، يهودى است. پيش خودم قطع كردم كه چنين چيزى است.
يادم هست آن طرف سمنان كه رسيديم، بعدازظهر بود، من وقتى رفتم وضو بگيرم تا نماز بخوانم، همين راننده را ديدم كه دارد پاهايش را مى‏شويد. مراقب او بودم، ديدم بعد كه پاهايش را شست وضو گرفت و بعد نماز خواند. حيرت كردم: اين كه مسلمان و نمازخوان است! ولى رابطه‏اش با من همان بود كه بود. شب شد. پشت سر من دو تا دانشجوى تربتى بودند. آنها هم مى‏خواستند ايام تعطيلات بروند خراسان (تربت). او برعكس، هرچه كه نسبت به من اظهار تنفر و خشونت داشت، نسبت به آنها مهربانى مى‏كرد، آنها را دوست داشت. شب كه معمولًا مسافرين مى‏خوابند، از يكى از آنها خواهش كرد كه بيايد كنارش با هم صحبت كنند تا خوابش نبرد. او هم رفت.
هنگامى كه همه خواب بودند، يك وقت من گوش كردم ديدم اين راننده دارد سرگذشت خودش را براى آن دانشجو مى‏گويد. من هم به دقت گوش مى‏كردم كه بشنوم.
اولًا از مردم مشهد گفت كه از آنهايشان كه با آخوندها ارتباط دارند بدم مى‏آيد؛ فقط از آنها كه اعيان هستند، در «ارك» هستند خوشم مى‏آيد. گفت: خلاصه اين را بدان كه در ميان همه فاميل من، تنها كسى كه راننده است منم. باقى ديگر دكتر هستند، مهندس هستند، تاجر هستند، افسر هستند. بدبختِ فاميل منم.
گفت: علتش چيست؟ گفت: من سرگذشتى دارم. پدر من آدم مسلمان و بسيار متدينى بود. من بچه بودم، مرا به دبستان فرستاد. پيشنماز محلّه از اين مطلب خبردار شد، آمد پيش پدرم گفت: تو بچه‏ات را به مدرسه فرستاده‏اى؟! گفت: بله. گفت: اى واى! مگر نمى‏دانى كه اگر بچه‏ات به مدرسه برود لامذهب مى‏شود؟ پدر من هم از بس آدم عوامى بود، اين حرف را باور كرد. من هم كه بچه بودم. پدرم ديگر نگذاشت دنبال درس بروم. مرا دنبال كارهاى ديگر فرستاد. يك روز بعد از اينكه زن و بچه پيدا كردم فهميدم كه اصلًا من سواد ندارم.
معمّا براى من حل شد كه اين آدم، بيچاره خودش مسلمان است ولى خودش را بدبختِ صنفِ من مى‏داند، مى‏گويد: اين عمامه به سرها هستند كه ما را بدبخت كردند.
اين يك جور نهى از منكر است، يعنى رماندن، بدبخت كردن مردم و دشمن ساختن مردم با دين و روحانيت. بعد من پيش خود گفتم: خدا پدرش را بيامرزد كه فقط با آخوندها دشمن است، با اسلام دشمن نشد؛ باز نمازش را مى‏خواند، روزه‏اش را مى‏گيرد، به زيارت امام رضا مى‏رود.اين، به‏طور غيرمستقيم بر ضرر اسلام عمل كردن است

حماسه حسینی(مجموعه آثار ج 17ص251)


یک عمر گذشت و سروسامان نگرفتیم

ای کاش فقط بی سروسامان تو بودیم


بهاره
#3 ارسال شده : 1389 فروردین یکشنبه, 29 16:26:39(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/12/17(UTC)
ارسالها: 57
امتیازات: 83

تشکرها: 0 بار
1 تشکر دریافتی در 1 ارسال

استاد شهید‌‌مرتضی مطهری به روایت اسناد

كتاب «استاد شهید‌‌مرتضی مطهری به روایت اسناد» توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي در فروردين 1378 منتشر شده‌است.
استاد مرتضی مطهری نه تنها در جنبه‌های فكری و فرهنگی بلكه در بعد مبارزاتی و سیاسی هم چهره‌ای برجسته و تأثیرگذار بود و همواره مورد توجه و تحت نظر دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم شاه قرار داشت و چندین‌بار هم دستگیر و زندانی شد.
كتاب حاضر مجموعه اسناد آن متفكر شهید است، كه در روشنگری انقلابی نسل جوان و هدایت جامعه آن روز نقش تعیین كننده و تأثیرگذار داشتند و حاكی از مقاومت و پایمردی وی در مراحل مختلف مبارزه است.
كتاب «استاد شهید‌‌مرتضی مطهری به روایت اسناد »، در 384 صفحه، قطع وزيري، شمارگان 3000 نسخه و با قيمت 10000 ريال منتشر شده‌است.

بهاره
#4 ارسال شده : 1389 فروردین یکشنبه, 29 16:27:09(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/12/17(UTC)
ارسالها: 57
امتیازات: 83

تشکرها: 0 بار
1 تشکر دریافتی در 1 ارسال

سیری در اندیشه های استاد مطهری

كتاب «سیری در اندیشه های استاد مطهری»، تأليف سيد‌جمال سجادي، در ديماه 1381 از سوي مركز اسناد انقلاب اسلامي منتشر شده‌است.
علامه شهید‌مرتضی مطهری یكی از اندیشمندان انقلاب اسلامی ایران بود كه وظیفه ترویج اندیشه‌های ناب دینی در میان انقلابیون و زمینه‌سازی برای پیروزی انقلاب اسلامی را بر عهده داشت.
نوشتار حاضر تلاشی برای آشنایی نسل جوان با اندیشه‌ها و آثار علامه شهید‌مرتضی مطهری است و نسل كنجكاو و حقیقت‌جو را به درك بنیادین انقلاب اسلامی هدايت مي‌كند.
كتاب «سیری در اندیشه های استاد مطهری‌» در 80 صفحه، قطع پالتويي، شمارگان 1500 نسخه و با قيمت 4000 ريال منتشر شده‌است.

بهاره
#5 ارسال شده : 1389 فروردین یکشنبه, 29 16:28:12(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/12/17(UTC)
ارسالها: 57
امتیازات: 83

تشکرها: 0 بار
1 تشکر دریافتی در 1 ارسال

رفتار سیاسی شهید مطهری و انقلاب اسلامی

كتاب «رفتار سیاسی شهید مطهری و انقلاب اسلامی» تأليف سيداحسان جوانمرد در زمستان 1385 منتشر شده‌است.
استاد مطهری از چهره‌های آشنا و مشهور انقلاب است‌. آن‌چه در برخورد با نام استاد عمدتا به اذهات متبادر می‌شود این است که وی از ایدئولوگ‌های برجسته نظام و انقلاب بوده و فعالیت‌هایش جنبه فکری ـ فرهنگی داشته‌است‌.
اما با توجه به حضور فعال ایشان در متن انقلاب و روابط نزدیکش با رهبری نهضت و انقلاب در طول سالیان دراز‌، جایگاه سیاسی ایشان هم همانند جایگاه فرهنگی‌اش برجسته می‌كند‌.
بنابراین ضرورت پرداختن به فعالیت‌های سیاسی این انقلابی شهیر، بسیار احساس می‌شود‌.
این کتاب می‌کوشد تا این جنبه مغفول از زندگانی و فعالیت‌های استاد شهید را بررسی کند‌.
كتاب «رفتار سیاسی شهید مطهری و انقلاب اسلامی‌» در شمارگان 1500 نسخه و قيمت 20000 ريال منتشر شده‌است.

منبع :خبرگزاری کتاب ایران

دل آرام
#6 ارسال شده : 1389 فروردین یکشنبه, 29 17:18:34(UTC)

رتبه: مدیر

تاریخ عضویت: 1388/11/20(UTC)
ارسالها: 351
امتیازات: 510
Man
مکان: باجک

تشکرها: 9 بار
36 تشکر دریافتی در 32 ارسال

خاطره ای از شهید هنگام نوشتن کتاب داستان و راستان
در مدتى كه مشغول نگارش يا چاپ اين داستانها بودم، بعضى از دوستان ضمن تحسين و اعتراف به سودمندى اين كتاب، از اينكه من كارهاى به عقيده آنها مهمتر و لازمتر خود را موقتا كنار گذاشته و به اين كار پرداخته‏ام، اظهار تأسف مى‏كردند و ملامتم مى‏نمودند كه چرا چندين تأليف علمى مهم را در رشته‏هاى مختلف به يك سو گذاشته‏ام و به چنين كار ساده‏اى پرداخته‏ام. حتى بعضى پيشنهاد كردند كه حالا كه زحمت اين كار را كشيده‏اى پس لااقل به نام خودت منتشر نكن! من گفتم چرا؟ مگر چه عيبى دارد؟ گفتند اثرى كه به نام تو منتشر مى‏شود لااقل بايد در رديف همان اصول فلسفه باشد، اين كار براى تو كوچك است. گفتم مقياس كوچكى و بزرگى چيست؟ معلوم شد مقياس بزرگى و كوچكى كار در نظر اين آقايان مشكلى و سادگى آن است و كارى به اهميت و بزرگى و كوچكى نتيجه كار ندارند؛ هر كارى كه مشكل است بزرگ است و هر كارى كه ساده است كوچك.
اگر اين منطق و اين طرز تفكر مربوط به يك نفر يا چند نفر مى‏بود، من در اينجا از آن نام نمى‏بردم. متأسفانه اين طرز تفكر- كه جز يك بيمارى اجتماعى و يك انحراف بزرگ از تعليمات عاليه اسلامى چيز ديگرى نيست- در اجتماع ما زياد شيوع پيدا كرده. چه زبانها را كه اين منطق نبسته و چه قلمها را كه نشكسته و به گوشه‏اى نيفكنده است؟.
به همين دليل است كه ما امروز از لحاظ كتب مفيد و مخصوصا كتب دينى و مذهبى سودمند، بيش از اندازه فقيريم. هر مدعى فضلى حاضر است ده سال يا بيشتر صرف وقت كند و يك رطب و يابس به هم ببافد و به عنوان يك اثر علمى، كتابى تأليف كند و با كمال افتخار نام خود را پشت آن كتاب بنويسد، بدون آنكه يك ذره به حال اجتماع مفيد فايده‏اى باشد. اما از تأليف يك كتاب مفيد، فقط به جرم اينكه ساده است و كسر شأن است، خوددارى مى‏كند. نتيجه همين است كه آنچه بايسته و لازم است نوشته نمى‏شود و چيزهايى كه زائد و بى مصرف است پشت سر يكديگر چاپ و تأليف مى‏گردد.
چه خوب گفته خواجه نصيرالدين طوسى:
افسوس كه آنچه برده‏ام باختنى است بشناخته‏ها تمام نشناختنى است‏
برداشته‏ام هر آنچه بايد بگذاشت بگذاشته‏ام هر آنچه برداشتنى است‏
عاقبة الامر در جواب آن آقايان گفتم: اين پيشنهاد شما مرا متذكر يك بيمارى اجتماعى كرد، و نه تنها از تصميم خود صرف نظر نمى‏كنم، بلكه در مقدمه كتاب از اين پيشنهاد شما به عنوان يك بيمارى اجتماعى نام خواهم برد.
بعد به اين فكر افتادم كه حتما همان‏طور كه عده‏اى كسر شأن خود مى‏دانند كه كتابهاى ساده- هرچند مفيد باشد- تأليف كنند، عده‏اى هم خواهند بود كه كسر شأن خود مى‏دانند كه دستورها و حكمتهايى كه از كتابهاى ساده درك مى‏كنند به كار ببندند!!

مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏18، ص: 191


یک عمر گذشت و سروسامان نگرفتیم

ای کاش فقط بی سروسامان تو بودیم


msh
#7 ارسال شده : 1389 فروردین یکشنبه, 29 17:32:56(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/11/19(UTC)
ارسالها: 210
امتیازات: 400

تشکرها: 3 بار
7 تشکر دریافتی در 7 ارسال

اگر اجازه بدید من هم چند خاطره از زبان دیگران درمورد شهید مطهری نقل کنم.
در سال 1331 دانشکده الهیات دانشگاه تهران ، تصمیم گرفت تعدادی مدرس از میان طلبه ها و روحانیان به صورت حق التدریس به کار بگیرد . تعداد زیادی از طلبه ها برای امتحان ورودی ثبت نام کردند ، اما دوستان و آشنایان مرتضی هر چه به او اصرار کردند ، نپذیرفت . در آخرین روز فهمید برادرش نام او را هم نوشته است وباید در آزمون شرکت کند . سپس شرکت کرد . امتحانات هشت روز طول کشید . سوالات بسیار سخت بودند . اما در میان ورقه های سیصد و چهار نفر داوطلب ، تنها ورقه یک نفر بود که استادان را سخت به حیرت انداخت و او کسی جز مرتضی مطهری نبود !سرانجام نوبت امتحان شفاهی و مصاحبه حضوری با پذیرفته شدگان رسید . آن روز هر سه استاد برجسته دانشکده در اتاقشان برای ورود مرتضی مطهری لحظه شماری می کردند . وقتی که او آمد ، همه بلند شدند . استاد فلسفه پنهان نکرد و گفت : « اقای مطهری ، امتحانات کتبی تو همه ما را شگفت زده کرده است . حالا ما مشتاقیم ببینیم که در بخش شفاهی چه می کنی ! » سپس سوألی را مطرح کرد و منتظر پاسخ ماند. سوال از کتاب منظومه ملاهادی سبزواری بود . مرتضی نخست نظر او را شرح داد و بعد از نگاه ابو علی سینا به جواب مساله پرداخت . سپس از دید ملاصدار اشکالات آنان را بیان کرد . می خواست به شرح پاسخ دیگری بپردازد که دید استاد دستش را بالا برد و گفت :« آقای مطهری ، دست نگهدار ! چه کنیم که ما بالاتر از بیست نمره ای نداریم به تو بدهیم . ما همگی نالان این بیست را به شما تقدیم می کنیم . حالا آماده ایم تا از بحث شما استفاده کنیم . لطفا ادامه بدهید !»
بحث حدود یک ساعت و نیم ادامه یافت . وقتی که تمام شد ، همه استادان او را تحسین کردند . استاد فلسفه سه بار پیاپی گفت : « احسنت بهره بردم !» مرتضی به عنوان مدرس حق التدریس در دانشکده مشغول تدریس شد ، در حالی که مقام علمی او بیش از این بود و او در آن لحظه چیزی کمتر از استادان رسمی نداشت ، اما چون مدرک تحصیلی دانشگاهی نداشت ، طبق مقررات دانشگاه نمی توانست عنوانی بیش از این داشته باشد . وقتی جلد اول کتاب « اصول فلسفه و روش رئالیسم » به چاپ رسید ، این کتاب به عنوان مدرک تحصیلی او ارزیابی و حکم استاد ی برایش صادر شد . بدین گونه استاد مرتضی مطهری درسال 1334 تدریس فلسفه در دانشگاه تهران را آغاز کرد و تا بیست و دو سال در دانشکده الهیات این دانشگاه مشغول تدریس شد . امروز بعضی از شاگردان او از مفاخر علمی و فرهنگی کشورند. او در سطوح مختلف این دانشکده تدریس کرد و 22 نفر رساله دکتری و 20 نفر رساله فوق لیسانس خود را زیر نظر و راهنمایی او تدوین کردند . شهید دکتر بهشتی و شهید دکتر باهنر از کسانی بودند که استاد راهنمای آنان در دوره دکترا ، استاد مطهری بود .
نقل از تبیان

سیاوش
#8 ارسال شده : 1389 فروردین دوشنبه, 30 13:25:16(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/12/20(UTC)
ارسالها: 227
امتیازات: 684

تشکرها: 9 بار
19 تشکر دریافتی در 18 ارسال

خاطره‏اى خوش و جاويد
يادم هست، در زمانى كه در قم تحصيل مى‏كردم، يك روز خودم و تحصيلاتم و راهى را كه در زندگى انتخاب كرده‏ام ارزيابى مى‏كردم؛ با خود انديشيدم كه آيا اگر بجاى اين تحصيلات، رشته‏اى از تحصيلات جديد را پيش مى‏گرفتم بهتر بود يا نه؟ طبعا با روحيّه‏اى كه داشتم و ارزشى كه براى ايمان و معارف معنوى قائل بودن اولين چيزى كه به ذهنم رسيد اين بود كه در آن صورت وضع روحى و معنوى من چه مى‏شد؟
فكر كردم كه الان به اصول توحيد و نبوّت و معاد و امامت و غيره ايمان و اعتقاد دارم و فوق العاده اينها را عزيز مى‏دارم؛ آيا اگر يك رشته از علوم طبيعى و يا رياضى يا ادبى را پيش گرفته بودم چه وضعى داشتم؟ به خودم جواب دادم كه اعتقاد به اين اصول و بلكه اساساً روحانى واقعى بودن وابسته به اين نيست كه انسان در رشته‏هاى علوم قديمه تحصيل كند. بسيارند كسانى كه از اين تحصيلات محرومند و در رشته‏هاى ديگر تخصص دارند، اما داراى ايمانى قوى و نيرومند هستند و عملًا متّقى و پرهيزكار و احياناً حامى و مبلّغ اسلام‏اند و كم و بيش مطالعات اسلامى هم دارند؛ احياناً ممكن بود من در آن رشته‏ها بر زمينه‏هايى علمى براى ايمان خود دست مى‏يافتم بهتر از آنچه اكنون دست يافته‏ام.
آن ايّام، تازه با حكمت الهى اسلامى آشنا شده بودم و آن را نزد استادى- كه برخلاف اكثريّت قريب به اتفاق مدّعيان و مدرّسان اين رشته صرفاً داراى يك سلسله محفوظات نبود، بلكه الهيّات اسلامى را واقعا چشيده و عميق‏ترين انديشه‏هاى آن را دريافته بود و با شيرين‏ترين بيان آنها را بازگو مى‏كرد مى‏آموختم. لذّت آن روزها و مخصوصاً بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطره‏هاى فراموش ناشدنى عمر من است.
در آن روزها با همين مسأله كه آن ايّام با مقدّمات كامل آموخته بودم آشنا شده بودم، قاعده معروف «الواحد لا يصدر منه الّا الواحد» را آن طور كه يك حكيم درك مى‏كند درك كرده بودم (لااقل به خيال خودم)، نظام قطعى و لا يتخلّف جهان را با ديده عقل مى‏ديدم، فكر مى‏كردم كه چگونه سؤالاتم و چون و چراهايم يكمرتبه نقش بر آب شد؟ و چگونه مى‏فهمم كه ميان اين قاعده قطعى كه اشياء را در يك نظام قطعى قرار مى‏دهد، و ميان اصل «لا مؤثّر فى الوجود الّا اللّه» منافاتى نديده آنها را در كنار هم و در آغوش هم جا مى‏دهم، معنى اين جمله را مى‏فهميدم كه «الفعل فعل اللّه و هو فعلنا» و ميان دو قسمت اين جمله تناقضى نمى‏ديدم، «امر بين الامرين» برايم حل شده بود، بيان خاصّ صدر المتألّهين در نحوه ارتباط معلول با علت و مخصوصاً استفاده از همين مطلب براى اثبات قاعده «الواحد لا يصدر منه الّا الواحد» فوق العاده مرا تحت تأثير قرار داده و به وجد آورده بود؛ خلاصه يك طرح اساسى در فكرم ريخته شده بود كه زمينه حلّ مشكلاتم در يك جهان‏بينى گسترده بود؛ در اثر درك اين مطلب و يك سلسله مطالب ديگر از اين قبيل، به اصالت معارف اسلامى اعتقاد پيدا كرده بودم، معارف توحيدى قرآن و نهج البلاغه و پاره‏اى از احاديث و ادعيّه پيغمبر اكرم و اهل بيت اطهار را در يك اوج عالى احساس مى‏كردم.
در اين وقت فكر كردم ديدم اگر در اين رشته نبودم و فيض محضر اين استاد را درك نمى‏كردم همه چيز ديگر چه از لحاظ مادّى و چه از لحاظ معنوى، ممكن بود بهتر از اين باشد كه هست، همه آن چيزهايى كه اكنون دارم داشتم و لااقل مثل و جانشين و احياناً بهتر از آن را داشتم، اما تنها چيزى كه واقعاً نه خود آن را و نه جانشين آن را داشتم همين طرح فكرى بود با نتايجش؛ الآن هم بر همان عقيده‏ام.
بحث عدل الهى كه ابتدا در نظر بود به صورت ساده‏ترى طرح شود تا پاى قله بحثهاى عميق فلسفى كشيده شد. اگر بخواهيم بيشتر برويم بايد آماده صعود به قلّه‏هاى مرتفع‏ترى باشيم و به نظر نمى‏رسد چنين آمادگى دركار باشد. بهتر اين است با زبانى ساده‏تر و در سطحى پايين‏تر، مطلب را مورد بررسى قرار دهيم. خوانندگانى كه فكر مى‏كنم اين كتاب را خواهند خواند، با بيان ساده‏تر، بهتر مطلب را مى‏فهمند.


منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏1، از صفحه 123 الى 126

aa_yy113
#9 ارسال شده : 1389 فروردین دوشنبه, 30 15:03:02(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/10/14(UTC)
ارسالها: 118
امتیازات: 354

تشکرها: 0 بار
11 تشکر دریافتی در 11 ارسال

يك خاطره‏
يادم نمى‏رود، در جريان معروفِ به اصطلاح اپورتونيست‏ها، آنجا كه گروهى از مجاهدين خلق از آنها جدا شدند و رسما اعلام گرايش به ماركسيسم كردند، [يكى از دوستان ما جمله خوبى گفت.] دوستى داريم «1» كه فوق‏العاده علاقه‏مند به فعاليتهاى مجاهدين بود و عجيب فداكارى مى‏كرد و تا پاى جانش براى مبارزه حاضر بود و نه فقط براى مجاهدين، بلكه آنچنان ضد دستگاه بود كه بالاتر از آن من نمى‏توانستم تصور كنم. واقعا من مى‏ديدم حاضر است مال و جانش را در راه اين مبارزه فدا كند. از ديگران پول مى‏گرفت و در اين راه خرج مى‏كرد. او ضد دستگاه بود و چون مجاهدين هم ضد دستگاه بودند نسبت به آنها گرايش زيادى داشت. من يك وقت نگران او بودم گفتم نكند كه وقتى هم كه اين جريان [تغيير ايدئولوژى‏] را ببيند بگويد حالا مسئله مهمى نيست، اگر هم احيانا اينها گرايش ماركسيستى پيدا كرده‏اند نبايد حرفى در اين زمينه زد، فعلا ما بايد مبارزه كنيم، اين مسئله مهم نيست، مسئله مهم مبارزه است. در جلسه‏اى كه من با او ملاقات كردم و از او نظرش را خواستم جمله‏اى گفت كه من اين جمله را فراموش نمى‏كنم. گفت ما عدالت را هم در سايه خدا مى‏خواهيم، اگر بنا باشد خدايى نباشد، نام خدا و خداپرستى نباشد ما از آن عدالت بيزاريم. اين گونه بود كه عدالت را هم ملت ما در سايه خدا خواست، آزادى را هم در سايه خدا خواست، استقلال را هم در سايه خدا خواست.

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏24، صفحه 169 و 170

abbase1385
#10 ارسال شده : 1389 فروردین دوشنبه, 30 15:08:41(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال

خاطره‏اى از فريمان‏
براى خود من حادثه خنده‏آورى پيش آمد و آن اين بود كه همان سالهايى كه ما [طلبه بوديم‏] از قم آمده بوديم به فريمان و بعد از يكى دو ماه كه مانده بوديم قرار بود كه برگرديم قم. والده ما (خدا او را بيامرزد) در آن زمان حيات داشتند و طبيعى است كه زنها در مسافرتهاى يك ساله و دوساله نزديكان ناراحتند. در فريمانِ ما آن وقت هنوز ماشين زياد نبود؛ جاده تازه درست شده بود ولى ماشين زياد نبود. دهى بود در دو فرسخى فريمان و سر راه مشهد به نام «نعمان» كه الآن هم هست. يكى از دوستان ما آنجا بود و از ما دعوت كرده بود كه برويم يك دو شبى مهمان او باشيم و از آنجا سوار ماشين بشويم. قرار بود كه ما اين دو فرسخ را با اسب برويم. من با والده و ديگران خداحافظى كردم و آنها داشتند گريه مى‏كردند. آمدم بيرون. سوار اسب كه شدم سيدى را ديدم كه از روبرو دارد مى‏آيد. گفتم خدا نكند اين زنها متوجه بشوند، اگر متوجه بشوند محال است بگذارند من بروم. آمد و آمد، جلوى اسب مرا گرفت و گفت: انْ‏شاءَاللَّه ديگر بر نمى‏گردى (خنده حضار). مقصود او اين بود كه آيا مى‏خواهيد برويد «نعمان» و بعد برگرديد از اينجا با ماشين برويد مشهد يا انْ‏شاءَاللَّه يكسره مى‏خواهيد برويد قم؟ گفت: انْ‏شاءَاللَّه ديگر بر نمى‏گرديد. خنديدم و گفتم: «نه، انْ‏شاءَاللَّه ديگر بر نمى‏گردم، يكسره مى‏روم». ما بعد صد بار ديگر برگشتيم. آن وقت اين داستان را به والده‏ام و ديگران بروز ندادم ولى بعدها اين قصه براى من سوژه‏اى شده بود در فريمان كه آخر اين چرندها چيست؟ اين مزخرفات چيست؟ براى خود من يك چنين حادثه‏اى پيش آمد، سيد آمد و چنين حرفى هم گفت- كه خود اين حرف هم انسان را تكان مى‏دهد- و ما هيچ گرفتار اين حرفها نشديم.
(گفت كه بادمجان بد آفت ندارد.)
- حاج آقا! نتيجه‏اش اين است كه روحانى شديد.
استاد: نه، [روحانى‏] بوديم. اتفاقاً همين كه ايشان مى‏گويند؛ عين اين قصه‏اى كه براى سادات بود، در سى و پنج سال پيش [براى روحانيون بود؛] آخوندها را سوار هيچ ماشينى نمى‏كردند، مى‏گفتند پنچر مى‏شود (خنده حضار). ماشينها هم كه اغلب قُراضه بود، ماشينهاى حالا كه نبود، بالاخره خراب مى‏شد. چقدر آخوندها را وسط راه پياده مى‏كردند! يا مثلًا ژاندارم چشمش به يك آخوند در ماشين مى‏افتاد، بهانه‏گيرى مى‏كرد، بعد مى‏گفتند از شومى اين آخوند است؛ در حالى كه اين، شومى دولت است، به آخوند مربوط نيست. حالا ديگر اين حرف هيچ گفته نمى‏شود. اين ماشينهاى نو كه آمد ديگر اين شومى ور افتاد.
غرض اين است: ما از مجموع اخبار و روايات اينچنين استفاده مى‏كنيم- زمانى ما روى همه اينها مطالعه كرديم، آخر اين طور نتيجه گرفتيم- كه يا اين مسائل اساساً تأثيرى در زندگى انسان ندارد و يا اگر دارد اين سه چيز (چون هر سه اينها در روايات هست): توكّل به خداوند، متوسّل شدن به اولياء خدا و صدقه دادن اثر اينها را از بين مى‏برد.

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏26، صفحه‏739 و 740 و 741

ehsane20025
#11 ارسال شده : 1389 فروردین دوشنبه, 30 15:12:54(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال

خاطره‏اى از فريمان‏
يادم هست در سالهاى قبل از اينكه ما قم برويم و بچه بوديم، در فريمان يك رئيس شهربانى بود كه هيكل عجيبى داشت. معلوم بود كه سواد طلبگى هم دارد و يك انسان فاسق، فاجر، مشروب‏خوار و فوق‏العاده ظالمى بود. حتى ابوى ما را كه يگانه ملاى روحانى آن منطقه بودند مجبور كرده بود كه بايد حتماً مكلّا شوند و ايشان ديگر از خانه بيرون نمى‏آمدند. يك دايى هم داشتيم كه او هم طلبه و اهل علم و خيلى خوش‏ذوق بود. يك وقت دايى ما را كه به شهربانى برده بود گفته بود: حاج شيخ! من يك مسأله از تو سؤال مى‏كنم: آيا مى‏شود معامله‏اى واقع شود كه هر دو طرف فروشنده و خريدار مغبون باشند؟ دايى ما هم كه خيلى اهل ذوق بود باتوجه به اينكه طرف مقابل شرابخوار بود گفته بود بله، خريد و فروش شراب.
حال در قيامت اين مغبونيت طرفينى در كجاست؟ مفسرين گفته‏اند گاهى دو نفر و يا بيش از دو نفر، هزاران نفر با يكديگر براى يك هدف اشتراك مساعى مى‏كنند، نوعى معامله مى‏كنند. يك نفر به اصطلاح يك عده ايادى دارد كه آنها فرمانهاى او را اجرا مى‏كنند و اين فرمانها در طريق ظلم و ستم به مردم و خلاف رضاى پروردگار است. به تعبير قرآن يك نفر متبوع است و ديگران تابع. متبوع به تابع خودش فرمان مى‏دهد كه فلان جرم را مرتكب شو و او هم انجام مى‏دهد. او از اين راضى است و اين از او راضى است. متبوع از تابع خودش راضى است، چون فرمانهاى او را دقيقاً اجرا مى‏كند و تابع از متبوع خودش راضى است براى اينكه در مقابل فرمانهايى كه اجرا كرده است، متبوع امكانات زيادى براى او فراهم كرده است. اين خودش نوعى معامله است؛ با هم داد و ستد كرده‏اند.
تابع و متبوع در دنيا خيال مى‏كنند هر دو از اين معامله سود برده‏اند. در روز قيامت است كه مى‏فهمند از اين اشتراك مساعى و همكارى و از اين داد و ستدى كه در دنيا با يكديگر داشته‏اند هر دو ضرر كرده‏اند. اگر در دنيا معامله‏اى كه فروشنده و خريدار هر دو ضرر كنند احياناً وجود نداشته باشد در آخرت اين نوع معامله‏ها [وجود دارد.] برخى مفسرين گفته‏اند مقصود از اين‏كه روز قيامت روز تغابن است اشاره است به آنجا كه در آيه ديگر مى‏فرمايد: «إذْ تَبَرَّأَ الَّذينَ اتُّبِعوا مِنَ الَّذينَ اتَّبَعوا».
يكى از تابلوهايى كه قرآن از قيامت مجسم مى‏كند تابلوى تبرّى متبوعها از تابعها، و تابعها از متبوعهاست. تابعها و متبوعها با همكارى يكديگر جنايت و ظلم كرده‏اند. تابع مى‏خواهد به گردن متبوع بيندازد، مى‏گويد: من كه كاره‏اى نبودم، به من دستور دادند و من اين كاررا كردم، و متبوع مى‏گويد: به من مربوط نيست، آن كسى كه اين كار را كرده است مقصر است. نظير كارى كه يزيد و ابن‏زياد مى‏كردند كه در همين دنيا اين قضيه اتفاق افتاد. يزيد مى‏گفت: خدا لعنت كند ابن‏زياد را، من كه نگفته بودم اين‏طور بكند، و ابن‏زياد مى‏گفت: خدا لعنت كند يزيد را كه اين دستور را داد؛ اگر او دستور نمى‏داد من اين كار را نمى‏كردم. قرآن مى‏گويد تابع و متبوع هر دو مغبونند و هر دو ضرر كرده‏اند. اينها معامله‏هايى در دنيا كرده‏اند و هر دو هم در اين معامله مغبون هستند. اين مغبونيت را در دنيا احساس نمى‏كنند اما در آخرت احساس مى‏كنند.
چنان كه گفتيم اين سوره را كه «سوره تغابن» مى‏نامند به اعتبار اين آيه است: «يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذلِكَ يَوْمُ التَّغابُنِ» بعثت و بعث در آن روزى است كه شما را جمع مى‏كند و گرد مى‏آورد، آن روزى كه نامش «يوم‏الجمع» است؛ اولين و آخرين در آن روز گرد هم مى‏آيند. «ذلِكَ يَوْمُ التَّغابُنِ» روز مغبونيت و يا روز اشتراك دو همكار در مغبونيت، آن روز است. اما آن كسانى كه [اين‏قدر] مغبون نيستند. اين‏گونه افراد يا اصلًا مغبون نيستند كه گفتيم يك اقليتى هستند و يا مغبونيتشان از اين جهت است كه چرا ما كم سود برديم، اى كاش بيش از اين كار كرده بوديم. مى‏فرمايد: «وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ» آن كسى كه به ذات حق ايمان واقعى بياورد و موحد واقعى باشد و عمل شايسته انجام دهد خداوند بديهاى او را مى‏پوشاند

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏27، از صفحه 366 الى 369

هلووو
#12 ارسال شده : 1389 فروردین ﺳﻪشنبه, 31 16:34:48(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/11/23(UTC)
ارسالها: 150
امتیازات: 173

تشکرها: 2 بار
10 تشکر دریافتی در 8 ارسال

با ااجازه دوستان من هم نامه شهید مطهری به دخترش رو می ذارم.

نور چشم عزیزم، دختر گرامیم، خانم مطهری
سلامت و سعادت تو را از خداوند متعال همواره مسألت داشته و دارم.
فرزند عزیزم می گویند:
مرد خردمند هنرپیشه را
عمرد و بایست در این روزگار

تا به یکی تجربه آموختن
با دگری تجربه بردن به کار
ولی بعضی افراد آن چنان زیرک و باهوش اند که گویی دو بار به دنیا آمده اند و این بار دوم است و بعضی افراد چنان اند که با چند بار به دنیا آمدن هم تجربه نمی آموزند و من امیدوارم و از خداوند متعال مسألت دارم که تو و سایر فرزندانم از گروه اول باشید.
دختر عزیزم! خداوند متعال می فرماید: «لئن شکرتم لا زیدنکّم و لئن کفرتم اِنَّ عذابی شدید» یعنی اگر نعمتی که به شما دادم قدر دانستید و حق شناسی کردید، بر نعمات خودم بر شما، می افزایم و اگر دچار طغیان و سرکشی و کفران شدید، نقمت جانشین نعمت می کنم.
امید و آرزوی من این است که همه فرزندانم قدردان نعمتها و تفضلات الهی باشند تا روزبه روز خداوند بر تفضّلات خود و نعمات خود بیفزاید.
مرتضی مطهری
5/7/56

دل آرام
#13 ارسال شده : 1389 ارديبهشت شنبه, 04 18:47:00(UTC)

رتبه: مدیر

تاریخ عضویت: 1388/11/20(UTC)
ارسالها: 351
امتیازات: 510
Man
مکان: باجک

تشکرها: 9 بار
36 تشکر دریافتی در 32 ارسال

خاطره ای از زبان شهید حجت السلام دکتر مفتح
سال های گذشته در آن اوج مبارزات به من می فرمود : « به خدا اگر امام و رهبر ما پیروز بشود ، هیچ پستی نمی خواهم ، هیچ مقامی نمی خواهم ، برای من همین زندگی که الان دارم . کتابخانه ام برای من بهترین لذت است . من همین را می خواهم که بنشینم و کتاب بنویسم ، بنشینم و تحقق کنم ، بنشینم از « اسلام عزیز » دفاع کنم ، این هدف من است . در محل سابق دانشکده الهیات یکروز بعد از ظهر بود ، رفتم در اتاق ایشان ، دیدم با یک نگرانی میگوید فکری باید کرد . مکتب « مادی گری » عجیب دارد در ذهن جوانان ما رسوخ می کند . چه باید کرد ؟ متاثر بود . ناراحت بود . وقتی جمله هایی را از بعضی نوشته ها که زیر آن خط می کشید ، نشان میداد و می گفت : « ببینید این گروه ، بنام مذهب اما علیه مذهب ، علیه معارف اسلام ، علیه فکر توحیدی ، دارند کار میکنند . « به نام توحید علیه توحید » . این را می گفت ، والله می لرزید و ناراحت بود .
یكی از علمایی كه بارها كتب استاد مطهری را خوانده و تسلط عجیبی بر آثار ایشان دارد ، تعریف می‌كند كه :« در تهران با فردی كمونیست آشنا شدم . او مانند دیگر كمونیست‌ها هیچ دین و آیینی را قبول نداشت و در یك كلام كافر بود . بین ما بحثی در گرفت . او در مقام دفاع از كمونیسم و ردّ اسلام سخن می‌گفت و من هم كمونیسم را ردّ می‌كردم و از اسلام دفاع می‌كردم . هر چه بیشتر بحث می‌كردیم ، كم‌تر نتیجه می‌گرفتیم . وقتی از مباحثه نتیجه‌ای گرفته نشد ، بنا را بر آن گذاشتیم كه هر كدام به شهر خود برگشته و من كتاب‌های كمونیستی را بخوانم و او كتاب‌های اسلامی را ؛ البته قرار شد كه او از میان كتب اسلامی ، آثار شهید مطهری را بخواند . بعد از این قرار ، من به شهر خود برگشتم و او هم به دیار خویش . در این مدت برای هم نامه می‌نوشتیم . او كه خدا را قبول نداشت ، در ابتدای نامه‌هایش هیچ نام و نشانی از خدا پیدا نبود . روزی به من گفتند نامه دارید . نامه را گرفتم . به آدرس روی پاكت نگاه كردم . نامه از طرف دوست كمونیستم بود . كنار پاكت را پاره كرده ، نامه را بیرون كشیدم . اولین چیزی كه چشمم را خیره كرد ، جمله‌ای بود كه در ابتدای نامه نوشته بود . با دیدن این جمله ، هم تعجب كرده بودم و هم نمی‌دانستم از خوشحالی چه كار كنم .در ابتدای نامه‌اش نوشته بود : « بسم الله الرحمن الرحیم » با خواندن كتب استاد مطهری به حقانیت دین اسلام پی برده و مسلمان شده بود . منبع تبیان


یک عمر گذشت و سروسامان نگرفتیم

ای کاش فقط بی سروسامان تو بودیم


دل آرام
#14 ارسال شده : 1389 ارديبهشت پنجشنبه, 09 14:11:39(UTC)

رتبه: مدیر

تاریخ عضویت: 1388/11/20(UTC)
ارسالها: 351
امتیازات: 510
Man
مکان: باجک

تشکرها: 9 بار
36 تشکر دریافتی در 32 ارسال

شاهد شهادت
اول‌هاي شب بود. حياط خانه را آب‌پاشي كرده بودم و داشتم با شلنگ جلو در حياط را مي‌شستم، حواسم به ته كوچه هم بود، ديدم آقاي روحاني از ته كوچه آهسته و با قدم‌هاي كوچك مي‌آيد به سمت بالاي كوچه. عجله‌ نداشت. تسبيح سياه و دانه‌درشتي توي دست‌هايش بود و تسبيح مي‌انداخت. من متوجه نبودم كه اين روحاني آقاي مطهري است.

ضاربان كجا ايستاده بودند؟ متوجه حضور شما نشده‌ بودند؟
قبل از اينكه آقاي مطهري از ته كوچه پيدايشان شود، آن طرف يك ماشين كشيده و بزرگ كه نمي‌دانستم چه نوع ماشيني است، ايستاده بود من تعجب كردم اما بعد كه آب‌پاشي تمام شد داشتم از لاي در نگاه مي‌كردم. توي ماشين سه، چهار نفر منتظر بودند.

آقاي مطهري كه نزديك شد روبه‌روي در خانه ما، آن طرف كوچه، يكي پياده شد و با اسلحه جلو ‌آمد، دهنم بسته شده بود يك لحظه اتفاق افتاد. آقاي مطهري را صدا زد و بعد هم شليك كرد. آنقدر با سرعت ماشين را حركت دادند كه ماشين چپ و راست مي‌رفت. جنازه آقاي مطهري غلط خورد و افتاد توي جوي آب.

شما چه كار كرديد؟
مردم با صداي شليك ريختند بيرون و جنازه را برداشتند. تسبيح آقا وقتي جنازه را جابه‌جا مي‌كردند، افتاد روي زمين و من برداشتم.

صورت ضارب را به‌خاطر داشتيد؟
بله، اوني كه من ديدم ريش و سبيل نداشت اما بعد وقتي توي تلويزيون نشانش دادند، ديدم ريش و سبيل دارد.

بعد از ماجرا هيچ‌كس سراغ شما نيامد؟
چرا، اول پسر شهيدمطهري آمدند و يك آلبوم آوردند تا من از روي عكس‌ها شناسايي كنم اما اوني كه من ديده بودم، عكسش توي اون آلبوم نبود، چندبار هم همسر آقاي مطهري و مادرزن‌شان آمدند و در مورد ماجرا سوال كردند.

تسبيح را چه كرديد؟
تسبيح را دادم به آقاي سحابي. بله، اتفاقا خانواده آقاي مطهري هم كه آمدند سراغ تسبيح را گرفتند و گفتم، داده‌ام به آقاي سحابي. فكر كنم درست خاطرم نيست اما گفتند چرا داديد.

ولي ظاهرا تسبيح به خانواده استاد برگردانده شده؟
بله، تسبيح را برگرداندند.

خيلي ترسيده بوديد؟
من زني جوان بودم كه تازه از شهرستان آمده بودم؛ خيلي مي‌ترسيدم، مي‌ترسيدم منافق‌ها بيايند سراغ من. مدت‌ها خواب درست و حسابي‌اي نداشتم.(نورپرتال)


یک عمر گذشت و سروسامان نگرفتیم

ای کاش فقط بی سروسامان تو بودیم


ehsane20025
#15 ارسال شده : 1389 ارديبهشت پنجشنبه, 09 14:39:57(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 165
امتیازات: 204

تشکرها: 14 بار
9 تشکر دریافتی در 9 ارسال

خاطره‏اى از مراسم حج‏
در عربستان سعودى زمينه نماز جمعه‏هايى فراهم مى‏شود كه اصلًا در دنيا بى‏نظير است. در يكى از سفرهايى كه به سفر حج مشرف شده بوديم روز هفتم ذيحجه مصادف با جمعه بود. روز هفتم ذيحجه روزى است كه حجاجى هم كه به مدينه رفته‏اند به مكه آمده‏اند و همه حجاج در آنجا جمع شده‏اند. مردمى هم كه اهل عربستان سعودى هستند و مى‏خواهند به حج بيايند آمده‏اند. در مسجدالحرام به اين عظمت، يك جمعيت پانصد هزار نفرى تشكيل مى‏شود. عده‏اى هم براى نماز در خيابانها مى‏ايستند چون اتصال صف را خصوصاً با بودن راديوها و بلندگوها كه صداى امام شنيده مى‏شود شرط نمى‏دانند. ما وقتى خطبه اين امام جماعت را گوش كرديم، گفتيم صد رحمت به اين روضه‏خوان‏هاى خودمان! آنقدر بى‏محتوا بود كه خدا مى‏داند! سياست اين است كه بايد بى‏محتوا باشد. خطيب جمعه مناسك حج را براى مردم گفت. هر كس كه آنجا آمده است و فردا كه روز هشتم است مى‏خواهد به عرفات برود مناسك حج را مى‏داند. ضمناً حجاج، مذاهب مختلف دارند. تو كه وهّابى هستى كسى به حرف تو گوش نمى‏كند. كوچكترين اشاره‏اى به مسائل مهم دنياى اسلام در اين خطبه‏ها نمى‏شود و صددرصد كنترل شده است. يك جمعيت حدود پانصد هزار نفرى كه اسلام به نام حج از يك طرف و به نام جمعه از طرف ديگر به‏وجود آورده است اين‏طور هدر مى‏رود. واقعاً آن روز كه من از راديو آن خطبه‏ها را گوش كردم و آن جمعيت را در آنجا ديدم تأسّف عجيبى به من دست داد كه چگونه نيروهاى اسلام به دست اين حكومتهاى فاسد و كثيف هدر مى‏رود.
شركت در نماز جمعه اگر نماز جمعه، نماز جمعه باشد واجب است. نماز جمعه‏اى كه خليفه اموى بخواهد بخواند كه نماز جمعه نيست، اگر نماز جمعه‏اى كه اسلام مى‏خواهد، تشكيل شود، شركت همه واجب است و هر كارى در آن حال حرام است.
«يا ايُّهَا الَّذينَ امَنوا» اى اهل ايمان! «اذا نودِىَ لِلصَّلوةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ» در آن وقت از روز جمعه كه فرياد براى نماز يعنى صداى مؤذّن بلند مى‏شود «فَاسْعَوْا إلى‏ ذِكْرِاللَّهِ» بشتابيد به سوى ذكر حق. مقصود از ذكراللَّه فقط نماز نيست كه استماع خطبه مستحب باشد؛ به اجماع همه مفسرين و فقها استماع خطبه هم واجب است نه فقط شركت در آن دو ركعت. «فَاسْعَوْا إلى‏ ذِكْرِاللَّهِ» قرآن خودِ اين سخنرانى و خطبه را «ذكراللَّه» مى‏نامد. اين تعبيرات، تعبيرات كوچكى نيست، حساب دارد. همين‏جاست كه مفسرين اهل‏سنت مى‏گويند: خطبه‏هايى كه امروز در نماز جمعه خوانده مى‏شود «ذكرالشيطان» است در حالى كه قرآن از خطبه‏هاى نماز جمعه به ذكراللَّه تعبير مى‏كند.
«وَ ذَرُوا الْبَيْعَ» خريد و فروش را رها كنيد. گفته‏اند: بيع به عنوان مثَل براى كار است؛ يعنى هر كارى را رها كنيد. در فقه وقتى مى‏خواهند مثال بزنند به بيع حرام كه خودِ تصدّى به اين عمل حرام است، مى‏گويند: «بيع وقت النداء» و مقصود همين است. همين كه صداى مؤذّن بلند شد، اشتغال به هرگونه كارى حرام است. همين سعوديها ظاهرها را حفظ مى‏كنند. البته سالهاى اول بيشتر ظواهر را رعايت مى‏كردند، حالا آن‏قدرها هم دقت نمى‏كنند. كسانى كه آن وقتها رفته بودند مى‏گفتند: صداى اذان كه بلند مى‏شد حتى آن كسى كه جنسش در ترازو و مشغول معامله بود معامله را رها مى‏كرد و مى‏گفت: حرام! حرام!
«ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ تَعْلَمونَ» اين برايتان خير و مصلحت است اگر بدانيد و بفهميد. مراد از «تَعْلَمونَ» در اينجا [علم به‏] شئ خاصى نيست بلكه چيزى است كه ما از آن به «رشد» تعبير مى‏كنيم: اگر مردمِ عالِم و رشيدى باشيد، اگر فهم داشته باشيد.
«فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلوةُ فَانْتَشِروا فِى الْأَرْضِ وَ ابْتَغوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحونَ» هرگاه كه نماز به پايان مى‏رسد در زمين پخش شويد. اين امرِ [به پراكنده شدن‏] را اصطلاحاً «امر عقيب حظر» مى‏گويند. اگر حظر و منعى باشد و بعد از منع، امرى برسد علامت رخصت است؛ نه دلالت بر وجوب مى‏كند و نه دلالت براستحباب.
«فَانْتَشِروا فِى الْأَرْضِ» يعنى مانعى نيست اگر خواستيد متفرق شويد؛ نمازتان كه تمام شد اگر مى‏خواهيد، همان‏جا بمانيد و مشغول ذكر خدا شويد و يا اگر ميلتان بود متفرق شويد. «وَ ابْتَغوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ» و از فضل الهى بجوييد يعنى مشغول كار و كسب شويد. «فضل» زياده و منفعت است. ولى «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحونَ» خدا را زياد ياد كنيد، باشد كه رستگار شويد؛ در حالى كه مشغول كسب و كار هستيد، زياد در ياد خدا باشيد و از خدا غافل نشويد.

منبع:
مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏27، از صفحه 307 الى 310

دل آرام
#16 ارسال شده : 1389 خرداد ﺳﻪشنبه, 11 14:57:54(UTC)

رتبه: مدیر

تاریخ عضویت: 1388/11/20(UTC)
ارسالها: 351
امتیازات: 510
Man
مکان: باجک

تشکرها: 9 بار
36 تشکر دریافتی در 32 ارسال

شهید مطهری در ضمن بحث رویای صادقه خاطره ای از خودشان و خواب های همسرشان نقل می کنند.

خانم من استعداد عجيبى دارد ، گاهى خوابهاى عجيبى مى‏بيند كه من هرچه هم شكاكى كنم، آخر نمى‏توانم چيزى بگويم‏.يكى از اقوام نزديك خانم من رفت اروپا و مى‏خواست آنجا بماند و تحصيلاتش را ادامه بدهد. هفت هشت ماه آنجا بود و برگشت. جوان متدينى است، گفت: من احساس كردم كه اگر آنجا بروم، بايد زن داشته باشم و الّا اخلاقم فاسد مى‏شود. بعد جريانى را از خودش نقل كرد كه معلوم شد در آنجا يك روز كه مريض بوده، در مهمانخانه‏اى با يك دختر مسيحى آشنا شده است. گفت: من آنجا نشسته بودم؛ يك دختركى آمد و گفت: شما مثل اينكه حالتان خوش نيست! اهل كجا هستيد و تحصيلاتتان چيست؟
و بعد هم وقتى خواستم بلند شوم بيايم گفت: شما چون بيمار هستيد، اجازه بدهيد من شما را برسانم. آمد و مرا رساند و جاى من را كه ياد گرفت، ديگر گاهى اوقات مى‏آمد و از من خبر مى‏گرفت. وقتى فهميد من مذهبى هستم بيشتر علاقه‏مند شد. معلوم شد خودش هم دانشجوى يكى از دانشكده‏هاى الهى آنجاست. گفت: پدر و مادر من اهل سوئدند و نسبت به مذهب خيلى بى‏قيد و بى‏علاقه‏اند، ولى خود من خيلى به مذهب علاقه‏مند هستم. اين دختر از او خواستار ازدواج شده بود و گفته بود چون تو جوان مذهبى‏اى هستى، حاضرم با تو ازدواج كنم. ولى اين جوان گفته بود اگر بخواهى با من ازدواج كنى بايد مسلمان بشوى. گفته بود نه، من مسلمان نمى‏شوم؛ چون مسيحى خيلى متعصبى بود. خواسته بود او را ببرد نزد پدر و مادرش، ولى او نرفته بود.
آن جوان آمد ايران، اما دلش آنجا بود. آن دختر هم دلش اينجا بود و مرتب از او نامه مى‏رسيد. يك شب سحر ماه رمضان، خانم من گفت: من امشب يك بار پدرم را خواب ديدم، يك بار هم اين دختر را. (آن جوان عكس او را با خودش آورده بود.) گفت: پدرم را خواب ديدم كه خيلى عصبانى بود و با تعرض گفت: فلانى كجاست؟ گفتم: آقا موضوع چيست؟ گفت: او مى‏خواهد با يك دختر مسيحى ازدواج كند؟! گفتم: نه آقا، او حالا خودش هم مايل به ازدواج با او نيست. بعد خانم من گفت: در نوبت دوم خود دختر را در خواب ديدم و با او صحبت كردم و گفتم: دخترجان! تو چرا اين پسر را رها نمى‏كنى و مرتب نامه مى‏نويسى؟! تو يك دختر مسيحى هستى و او مسلمان است؛ تو غربى هستى، او شرقى است؛ ازدواج شما تناسب ندارد. آن دختر گفت فردا نامه من مى‏رسد، در آن نامه جواب شما را نوشته‏ام. علامت نامه من هم اين است كه پشت آن دو تا 8 هست. خانم من اين را نقل كرد و همين حرفها سبب شد كه ما آن روز ديرتر بخوابيم. تقريبا نيم ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود كه زنگ در صدا كرد. آن جوان خودش رفت. پُستچى بود. هفت‏ هشت دقيقه‏اى طول كشيد تا نامه را باز كرد و خواند. وقتى آمد ديدم رنگ در صورتش نيست.
گفت: سبحان‏اللَّه! نامه خود دختر است. نوشته بود كه چندى است كه عمل جراحى كرده‏ام و در بيمارستان هستم و معلوم هم نيست خوب بشوم و الان اين نامه را من مى‏گويم و يك نفر ديگر براى تو مى‏نويسد و شايد تو بعد از اين ديگر نامه‏اى از من دريافت نكنى و من مرده باشم. در آخر نوشته بود كه آدرس من عوض شده است و اگر خواستى بعد از اين، نامه‏اى براى من بنويسى به اين آدرس جديد بنويس: خيابان ...، خانه 88. اين 88 هم پشت همان نامه بود! به فاصله يك ساعت اين موضوع تعبير شد.

مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏4، ص: 137


یک عمر گذشت و سروسامان نگرفتیم

ای کاش فقط بی سروسامان تو بودیم


شبنم
#17 ارسال شده : 1390 دی پنجشنبه, 15 11:45:24(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1389/01/14(UTC)
ارسالها: 36
امتیازات: 111
Woman
مکان: تهران

تشکرها: 1 بار
3 تشکر دریافتی در 2 ارسال

 

پدر! روحی فداک. پسر! نور چشم مکرم.

 

نامه به پسر

فرزند عزیزم، نور چشم مکرم، آقای علی آقا مطهری و فقه الله لما یحب و یرضی از خداوند متعال سلامت و موفقیت و حسن عاقبت تو را مسئلت دارم . احوال ما عموما بحمدالله خوب است . غالبا ذکری از شما هست . امیدوارم در امتحانهایت موفقیت کامل به دست آوری .

فرزند عزیزم، دوستان و رفقایت، بالخصوص هم اتقاهایت را از طرف من سلام برسان . اگر باهم به تهران آمدید آنها را به منزل بیار، موجب خوشحالی و مسرت ماست . در انتخاب دوست و رفیق فوق العاده دقیق باش که مار خوش خط و خال فراوان است، همچنین در مطالعه کتابهایی که به دستت می افتد . براطلاعات اسلامی و انسانی ات بیفزا . اگر جلسات خوبی در تبریز ست شرکت کن . اگر کتابی از این دست لازم شد پیغام بده تا برایت بفرستیم . حتی الامکان از تلاوت روزی یک حزب قرآن که فقط پنج دقیقه طول می کشد مظایقه نکن و ثوابش را هدیه روح مبارک حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله بنما که موجب برکت عمر و موفقیت است ان شاء الله . احیانا ممکن است از طرف دانشجویان غیر مذهبی مواجه با برخی سؤالات بشوید که جوابش را خود حاضر نداشته باشید، برای من بنویس . مبلغ یکهزار و پانصد ریال توسط حامل نامه فرستادم . آقای وحدت و آقای طلاچیان را سلام برسان و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته روحی فداک .

از خداوند صحت و سلامتی وجود مقدس آن قبله گاهی و جمیع متعلقین را مسئلت می نمایم . حالات اینجانبان هم بحمدالله خوب است و ملالی نیست . بنده هشت روز است که تهران آمده ام به همان منظوری که درعریضه سابقه تذکر دادم و البته اگر منبر طرف توجه واقع بشود اینجا از همه جا بهتر است، هر چند اینجا خیلی مدت لازم است و ابتدا مصادف با استفاده کم خواهد شد . امیدوارم از فضل الهی که بتوانم استقامت کنم و لطف الهی شامل حال بشود و بالاخره طوری بشودکه نتیجتا بنده ایام تحصیل بتوانم با رفاهیت تحصیل کنم و مانعی پیش نیاید . هدف اصلی بنده همان ادامه به تحصیل و تدریس در حوزه علمیه است و این را از هر جهت برای خودم اصلح می دانم . البته دعای شما هم همراه من خواهد بود . حالات اخوی هم بحمدالله خوب است و ظاهر این است که ایشان تا هشتم تیر تهران بمانند . خودشان این طور صلاح می دانند و می گویند که به محمدباقر گفته ام که مرتبا پست به پست کاغذ بنویسد و البته غفلت نکند . بنده هم قول می دهم هفته [ای] یک کاغذ بفرستم . شما هم زود به زود جواب بنویسید . خدمت والده و اخویها و همشیره و جمیع دوستان سلام برسانید والسلام . مرتضی مطهری 19/2/56 ؛14 شعبان 70

احترام به همسر، رفتار متواضعانه با پدر و برخورد دوستانه با فرزندان، از ویژگی های اخلاقی مردی است که در جست وجوی اندیشه های نو و تازه های نشر، شاگردانش را به تعامل فرا می خو اند . چه خبر؟! که کرسی استادی دانشگاه و آوازه علم و فضلش هرگز موجب نشد که در برابر پدر سر تواضع و کرنش فرود نیاورد و جامعیت و تجربه زندگی وی هرگز موجب نشد که مشی آمرانه ای را در برابر فرزندانش گیرد و یا نقشی برای همسرش در توفیقات معنوی و علمی اش قائل نباشد .

محبت، احترام ودغدغه جایگاه همسر در زندگی علمی و معنوی، آموزه ای است که دکتر علی مطهری در خاطرات خود به اعتراض پدر بزرگوارش نسبت به آنان ا شاره می کند «که چرا خود را برای استقبال از مادری که قرار است از سفر برگردد، آماده نمی کنی»

بیایید چگونگی احترام به همسر، پدر و پسر را از استاد بیاموزیم .

پدیدآورنده: به کوشش: حسن ابراهیم زاده

نگین
#18 ارسال شده : 1390 بهمن ﺳﻪشنبه, 11 11:29:49(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/11/27(UTC)
ارسالها: 192
امتیازات: 577
Woman
مکان: کرج

تشکرها: 23 بار
12 تشکر دریافتی در 11 ارسال

فرازى زيبا و پندآموز، از نامه اخلاقى- عرفانى استاد مطهرى به دخترش:

 «فرزند عزيزم، مى  گويند:

مرد خردمند هنرپيشه را             عمر دو بايست در اين روزگار

تا به يكى تجربه آموختن             با دگرى تجربه بردن به كار

ولى بعضى افراد آن چنان زيرك و باهوش  اند كه گويى دوبار به دنيا آمده  اند و اين، بار دوم است و بعضى افراد چنانند كه با چند بار به دنيا آمدن هم تجربه نمى  آموزند و من اميدوارم و از خداوند متعال مسئلت دارم كه تو و ساير فرزندانم، از گروه اول باشيد ... خداوند متعال مى  فرمايد: «لَئِنْ شَكَرتُم لَازيدَنَّكم وَ لَئِنْ كَفَرتُم انَّ عَذابى لَشَديدٌ؛ اگر نعمتى كه به شما دادم، قدر دانستيد و حق  شناسى كرديد، بر نعمت  هاى خودم بر شما مى  افزايم و اگر ناسپاسى ورزيد، همانا عذاب خدا شديد است». (ابراهيم: 7) اميد و آرزوى من اين است كه همه فرزندانم، قدردان نعمت  ها و تفضلات الهى باشند تا روز به روز، خداوند بر تفضلات خود و نعمات خود بيفزايد».

منبع : شيخ شهيد( مجموعه  اى مصوّر از زندگانى مطهرى)، ص 36.

sedmomen
#19 ارسال شده : 1390 بهمن ﺳﻪشنبه, 11 12:15:46(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/02(UTC)
ارسالها: 565
امتیازات: 1,640
Woman
مکان: ایران

تشکرها: 1 بار
47 تشکر دریافتی در 33 ارسال

با سلام خدمت شبنم خانم

مطالب خوبه ولی آیا بهتر نبود که اسم اصلی تایپیک رو «نامه شهید مطهری به فرزندش» می ذاشتی؟؟؟؟؟

خدمت شنبم خانم عرض کنم این ایراد بنده به این دلیل هست که شما تایپیک رو با عنوان «نامه شهید به علی» نامگذاری کردی و از طرف یوزر دیگری اومده مطلبی درباره نامه شهید به فرزند دخترش گذاشته!!!!!!!!!

پس بهتر بود که برای جلوگیری از این تالی فاسدها عنوان رو میذاشتی «نامه شهید مطهری به فرزندش»

مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
ابن سینا
#20 ارسال شده : 1390 بهمن ﺳﻪشنبه, 11 12:29:18(UTC)

رتبه: عضو

تاریخ عضویت: 1390/08/12(UTC)
ارسالها: 10
امتیازات: 30

تشکرها: 2 بار
1 تشکر دریافتی در 1 ارسال

sedmomen نوشته است:

با سلام خدمت شبنم خانم

مطالب خوبه ولی آیا بهتر نبود که اسم اصلی تایپیک رو «نامه شهید مطهری به فرزندش» می ذاشتی؟؟؟؟؟...پس بهتر بود که برای جلوگیری از این تالی فاسدها عنوان رو میذاشتی «نامه شهید مطهری به فرزندش»

با سلام و تشکر از سید عزیز من در دفاع از شبنم خانم می خواستم بگم : استفاده از تیتر های سئوال برانگیز یکی از روش هایی است که امروزه برای جلب مخاطب بسیار بکار میره و به نظر من اشکال وارد نیست .

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزارخورشید بتافت
آخربه کمال ذره‌ای راه نیافت
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
میهمان
انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » گنجینه مطهر » نامه شهید مطهری به علی
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن نمی باشید.

Silver Theme Created by CRCIS (پایگاه شهید مرتضی مطهری)
با استفاده از YAF | YAF © 2003-2010, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 0/210 ثانیه ایجاد شد.