ورود به عنوان میهمان جستجو | عناوین فعال | ورود | ثبت نام

انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » ضیافت الهی » دانشنامه روزه و رمضان در آثار شهید مطهری » ضربت خوردن امیرالمومنین علی علیه السلام
عنوان جدید ارسال پاسخ
ضربت خوردن امیرالمومنین علی علیه السلام
abbase1385
#1 ارسال شده : 1390 مرداد ﺳﻪشنبه, 25 12:57:33(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/09/29(UTC)
ارسالها: 357
امتیازات: 1,004

تشکرها: 2 بار
31 تشکر دریافتی در 25 ارسال
على عليه السلام در ساعات آخر عمر
شگفت انگيزترين دوره‏هاى زندگى على عليه السلام در حدود چهل و پنج ساعت است.
على عليه السلام چند دوره زندگى دارد: از تولد تا بعثت پيغمبر، از بعثت پيغمبر تا هجرت، از هجرت تا وفات پيغمبر كه دوره سوم زندگى على عليه السلام است و شكل و رنگ ديگرى دارد، از وفات پيغمبر تا خلافت خودش (آن بيست و پنج سال) دوره چهارم زندگى على عليه السلام است، و دوره خلافت چهارسال و نيمه‏اش دوره ديگرى از زندگى اوست. على عليه السلام يك دوره ديگرى هم دارد كه اين دوره از زندگى او كمتر از دو شبانه روز است و شگفت انگيزترين دوره‏هاى زندگى على عليه السلام است، يعنى فاصله ضربت خوردن تا وفات. انسان كامل بودنِ على عليه السلام اينجا ظاهر مى‏شود، يعنى در لحظاتى كه مواجه با مرگ شده است «2». اولين عكس العمل على عليه السلام در مواجهه با مرگ چه بود؟ ضربت كه به فرق مباركش وارد شد، دو جمله از او شنيده شد. يك جمله اينكه: «اين مرد را بگيريد» و ديگر اينكه: فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ قسم به پروردگار كعبه كه رستگار شدم؛ به شهادت نائل شدم، شهادت براى من رستگارى است.
على عليه السلام را آوردند و در بستر خواباندند. طبيبى به نام اثيربن عمرو را- كه از
تحصيل كرده‏هاى جندى شاپور و عرب بود و در كوفه مى‏زيست- براى معاينه زخم اميرالمؤمنين آوردند. حضرت را با وسايل آن زمان معاينه كرد. نوشته‏اند رگى از شُش گوسفند را كه گرم بود لاى زخم گذاشت و با اين آزمايش فهميد كه زهر وارد خون حضرت شده است. لذا اظهار عجز كرد. [معمولًا احوال مريض لاعلاج را] «1» به خود مريض نمى‏گويند، به كسان او مى‏گويند، ولى او مى‏دانست كه على عليه السلام كسى نيست كه لازم باشد احوالاتش را به كسان او بگويد. پس عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! اگر وصيتى داريد بفرماييد.
وقتى‏امّ كلثوم سراغ آن لعين ازل و ابد (ابن ملجم) مى‏رود، شروع مى‏كند به بدگويى كردن به او كه پدر من با تو چه كرده بود كه چنين كارى كردى؟ بعد به او مى‏گويد: اميدوارم كه پدرم سلامت خود را بازيابد و روسياهى براى تو بماند. تا اين جمله راامّ كلثوم گفت، ابن ملجم شروع به صحبت كرد و گفت: خاطرت جمع باشد، من آن شمشير را به هزار درهم (يا دينار) خريدم و هزار درهم (يا دينار) دادم تا مسمومش كردند و من سمّى به اين شمشير خورانيده‏ام كه اگر بر سر همه مردم كوفه يكجا وارد مى‏شد، همه را از بين مى‏برد. مطمئن باش پدر تو زنده نمى‏ماند.

مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏23، ص: 161
سیاوش
#2 ارسال شده : 1390 مرداد چهارشنبه, 26 11:50:41(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1388/12/20(UTC)
ارسالها: 227
امتیازات: 684

تشکرها: 9 بار
19 تشکر دریافتی در 18 ارسال
على عليه السلام در بستر شهادت
نوشته‏اند كه ضربت‏ اين لعين ازل و ابد در همان نقطه وارد شد كه قبلًا ضربت‏ عمروبن عبدود وارد شده بود. شكاف عظيمى در سر مبارك على پيدا شد. خيلى افراد باز اميدوار بودند كه على عليه السلام بهبود پيدا كند. يكى از فرزندان على، ظاهراً دختر بزرگوارش‏ام كلثوم، وقتى آمد عبور كند چشمش به عبدالرحمن بن ملجم افتاد، گفت‏اى لعين ازل و ابد! به كورى چشم تو اميدوارم خدا پدرم را شفا عنايت كند. لبخندى زد، گفت من اين شمشير را به هزار درهم خريده‏ام، شمشير بسيار كارآمدى است، هزار درهم داده‏ام اين شمشير را مسموم كرده‏اند. من خودم مى‏دانم اين ضربتى كه من بر پدر تو زدم اگر آن را بر همه مردم تقسيم كنند همه مردم مى‏ميرند، خاطرت جمع باشد. اين سخن تا حدود زيادى اميد فرزندان على را از على قطع كرد. گفتند طبيب بياوريد. مردى است به نام هانى بن عمرو سَلولى. ظاهراً اين مرد- آن‏طور كه يك وقتى در تاريخ خوانده‏ام- طبيبى بوده است كه در همين دانشگاه جندى شاپور كه در ايران بوده است و مسيحيهاى ايران آن را اداره مى‏كرده‏اند تحصيلات طبى كرده بود و اقامتش در كوفه بود. رفتند و اين مرد را احضار كردند و آوردند تا معاينه كند و بلكه بتواند معالجه كند. نوشته‏اند دستور داد گوسفندى يا بزى را ذبح كردند. از ريه او رگى را بيرون كشيد، آن رگ را گرماگرم در محل زخم انداخت، مى‏خواست ببيند آثار اين سم چقدر است يا مى‏خواست بفهمد چقدر نفوذ كرده است؛ اينها را ديگر من نمى‏دانم، ولى همين قدر مى‏دانم كه تاريخ چنين نوشته است: وقتى كه اين مرد از آزمايش طبى خودش فارغ شد سكوت اختيار كرد، حرفى نزد؛ فقط همين قدر رو كرد به اميرالمؤمنين و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! اگر وصيتى داريد بفرماييد. اينجا بود كه ديگر اميد خاندان و كسان على و اميد شيعيان على قطع شد.
على عليه السلام كانون مهر و محبت و بغض و عداوت هر دو است. دوستانى دارد سر از پا نشناخته، و دشمنانى دارد الدّالخصام. همين‏طور كه دشمنى مانند عبدالرحمن ملجم دارد، دوستان عجيبى هم دارد. در ظرف نزديك به دو شبانه روزى كه گذشته است، دوستان على ولوله‏اى دارند، دور خانه على اجتماع كرده‏اند و همه اينها اجازه مى‏خواهند از على عيادت كنند و همه مى‏گويند يك بار به ما اجازه بدهيد جمال مولاى خودمان را زيارت كنيم؛ آيا ممكن است يك بار ديگر ما صداى على را بشنويم، چهره على را ببينيم؟ يكى از آنها اصبغ بن نُباته است، مى‏گويد ديدم مردم دور خانه على اجتماع كرده‏اند، مضطربند، گريه و ناله مى‏كنند، همه منتظر اجازه ورود هستند. تا ديدم امام حسن عليه السلام بيرون آمد و از طرف پدر بزرگوارش از مردم تشكر كرد كه محبت كرده‏اند. بعد فرمود: ايهاالناس! وضع پدر من وضعى نيست كه شما بتوانيد با ايشان ملاقات كنيد. پدرم از شما معذرت خواهى كرده و فرموده است برويد به خانه‏هاى خودتان، متفرق بشويد، چرا اينجا ايستاده‏ايد؟ براى من امكان ملاقات شما ميسر نيست. مردم متفرق شدند ولى من هرچه فكر كردم ديدم نمى‏توانم بروم، اين پاى من يارا نمى‏دهد دور شوم. ايستادم. بار ديگر امام مجتبى آمد، مرا ديد، گفت: اصبغ! مگر نشنيدى كه من چه گفتم؟ عرض كردم: بله آقا شنيدم.
چرا نرفتى؟ عرض كردم: دل من حاضر به رفتن نمى‏شود. دلم مى‏خواهد هرجور هست يك بار ديگر آقا را زيارت كنم. رفت و براى من اجازه گرفت. رفتم به بالين اميرالمؤمنين، ديدم يك عصابه زردى يعنى يك دستمال زردى به سر اميرالمؤمنين بسته‏اند. من تشخيص ندادم كه آيا چهره على زردتر بود يا اين دستمال. بعضى گفته‏اند مقاومت بدن على در مقابل ضربت شمشير و اين مسموميت يك امر خارق العاده است؛ على القاعده بايد على به ضرب همان شمشير از دنيا مى‏رفت. در اين لحظات آخر، على گاهى بى‏هوش مى‏شد، گاهى به هوش مى‏آمد. وقتى به هوش مى‏آمد باز زبان مقدسش به ذكر خدا و نصيحت و موعظه جارى بود؛ چه نصايحى، چه مواعظى، چه سخنانى! ديگر در آن وقت غير از اولاد على كسى كنار بستر على حاضر نبود.
منبع: مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى؛ ج‏23؛ ص 496 و 497
مرتضی
#3 ارسال شده : 1390 مرداد پنجشنبه, 27 12:33:16(UTC)

رتبه: عضو فعال

تاریخ عضویت: 1389/02/16(UTC)
ارسالها: 177
امتیازات: 537

تشکرها: 19 بار
21 تشکر دریافتی در 15 ارسال
على عليه السلام درباره رسول اكرم و تربيت خودش در زير دست پيغمبر مى‏فرمايد:
وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ مِنْ لَدُنْ انْ كانَ فَطيماً اعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَريقَ الْمَكارِمِ وَ مَحاسِنَ اخْلاقِ الْعالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهارَهُ وَ لَقَدْ كُنْتُ اتَّبِعُهُ اتِّباعَ الْفَصيلِ ا ثَرَ امِّهِ يَرْفَعُ لى فى كُلِّ يَوْمٍ مِنْ اخْلاقِهِ عَلَماً وَ يَأْمُرُنى بِالْاقْتِداءِ بِهِ «1»
.
خداوند متعال موجودى غيبى و فرشته‏اى بزرگ همراه پيغمبرش كرد كه او را به فضايل و معالى و مكارم، شب و روز رهبرى و تأييد مى‏كرد و من مانند بچه كه دنبال مادر مى‏رود، هميشه او را دنبال مى‏كردم، هرچه از آن دست از تأييد الهى مى‏گرفت از دست ديگر به من بهره مى‏رساند و امر مى‏كرد در عمل به او اقتدا كنم.
اين بود نشأت و تربيت و تعليم على عليه السلام كه برايش شبيه و نظيرى نمى‏توان تصور كرد. او و پيغمبر مانند دو درختى بودند كه از يك ريشه آب بخورند. تا اين اندازه توافق روحى و تشابه اخلاقى داشتند. خودش مى‏فرمايد:
وَ ا نَا مِنْ رَسولِ اللَّهِ كَالصِّنْوِ مِنَ الصِّنْوِ وَ الذِّراعِ مِنَ الْعَضُدِ «2»
.
من و پيغمبر مانند دو درخت توأم بوديم كه يك ريشه داشته باشد، و من براى او مانند ذراع براى بازو بودم.

__________________________________________________
(1). نهج البلاغه، خطبه 190 (قاصعه)
(2). نهج البلاغه، نامه 45
*مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏22، ص: 253
پاسخ سریع نمایش بخش پاسخ سریع
کاربرانی که در حال مشاهده انجمن هستند
میهمان
عنوان جدید ارسال پاسخ
انجمن علمی فرهنگی پایگاه استاد شهید مرتضی مطهری » » ضیافت الهی » دانشنامه روزه و رمضان در آثار شهید مطهری » ضربت خوردن امیرالمومنین علی علیه السلام
جهش به انجمن  
شما مجاز به ارسال مطلب در این انجمن می باشید.
شما مجاز به ارسال پاسخ در این انجمن می باشید.
شما مجاز به حذف مطلب ارسالی خود در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به ویرایش مطلب ارسالی خود در این انجمن می باشید.
شما مجاز به ایجاد نظر سنجی در این انجمن نمی باشید.
شما مجاز به رای دادن در این انجمن می باشید.

Silver Theme Created by CRCIS (پایگاه شهید مرتضی مطهری)
با استفاده از YAF | YAF © 2003-2010, Yet Another Forum.NET
این صفحه در مدت زمان 1/234 ثانیه ایجاد شد.