در
کتابخانه
بازدید : 607593تاریخ درج : 1391/03/27
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
(تیر ماه 55)
1. واژه ی فطرت، فرق فطرت با طبیعت و غریزه.
2. آیا انسان یك سلسله فطریات دارد یا ندارد؟ آنها چیست و در چه قسمتی است؟
3. آیا دین فطری انسان است؟ نظریات راجع به ریشه ی دین.
4. علائم فطری بودن یك چیز- یا راه اثبات فطرت.
5. آیا انسان بالفطره مسئول است؟
6. آیا انسان بالفطره كمال جوست؟
7. بحث حقیقت، خیر، زیبایی، پرستش و تقدیس. رابطه ی حس پرستش با سه حس دیگر و یا سه بعد دیگر وجود انسان.
8. بحث فطرت انسان، بحث ویژگیهای خاص انسان،
جلد یازدهم . ج11، ص: 72
مابه الامتیازهای ذاتی انسان، بحث اقتضائات ذاتی و بالقوه ی انسان است كه باید فعلیت یابند نه بحث اموری كه الآن بالفعل می باشد كه با آزادی منافات داشته باشد (فطرت و آزادی- اگزیستانسیالیسم) .
9. نظریه ی كسانی كه انسان را صد درصد ساخته ی محیط طبیعی و محیط اجتماعی می دانند و نتیجه ی یك سلسله كنشها و واكنشهای تاریخی بی هدف كه بعد به صورت یك سلسله امور روانی درآمده است، و او را ظرفی توخالی می انگارند و یا مظروفی بی شكل مثل آب كه تابع ظرف خود است، و نظریه ی كسانی كه انسان را صد درصد ساخته ی عمل خود و انتخاب خود می دانند و نفی هرگونه سرشت از او می نمایند.
10. نظریه ی اسلام بر تركب دو سرشت متضاد در انسان است و با داشتن نیروی عقل و اراده و انتخاب برای تكامل (دو سرشتی انسان و نوع تركیب خاص كه اضداد در عین تركیب در مقابل هم ایستاده اند) .
11. بحث تكامل تاریخی و رابطه اش با فطرت از نظر ما، در مقابل تكامل دیالكتیكی.
12. مسئله ی خود واقعی انسان و از خودبیگانگی، فرع بر قبول فطریات انسانی است. رجوع شود به ورقه های روح، خود واقعی و خود خیالی (خود واقعی) .
13. رابطه ی فطرت با شخصیت و اینكه انسان از آن جهت شخص است نه شی ء كه دارای فطرت است (ر. ك: ورقه های تربیت و فطرت (فطرت و شخصیت) ، شماره ی 7) و اساساً مسئله ی اصالت انسان و اومانیسم جز با قبول فطرت انسانی معنی ندارد.
14. نظریه ی اصالت اجتماع و نفی اصالت فرد خواه ناخواه منجر به نفی فطرت و اصالت انسان می شود. در ص 82 از ورقه های تربیت و فطرت گفتیم كه در نظریه ی اصالت فرد اروپایی نیز انسان نفی شده است، زیرا نظر آنها صرفاً به اندیشه و آزادی و اراده است بدون توجه به واقعیت انسان كه اندیشه و اراده وسیله و ابزار است.
جلد یازدهم . ج11، ص: 73
15. فرضیه ی تضاد میان برخی استعدادهای فطری و سعادت انسانی- ورقه های تربیت و فطرت، ص 82
16. مسئله ی تضاد میان تكامل فرد و تكامل اجتماع- همان ورقه ها، ص 83
17. ر. ك: نمره ی 22، یك امر میان همه ی مكتبها مسلّم است و آن اصل تمایز میان انسان و حیوان است، نه صرفاً تمایزی در جهت زیست شناسی كه انسان از نظر زیستی و جهازات تكامل یافته تر است به معنی اینكه دستگاههایش گسترده تر و كارآتر است (ر. ك:

ورقه های مفهوم تكامل در تاریخ راجع به تعاریف تكامل) ، بلكه در امری نه جهازی بلكه امری معنوی كه از آن به «انسانیت» تعبیر می شود، به عبارت دیگر در آنچه امروز «ارزشهای انسانی» نامیده می شود [1]. برای انسان معانیی از قبیل حقیقت، خیر، زیبایی، پرستش و تقدیس و آنچه به اینها مربوط است از قبیل حلم، جود، ایثار، فداكاری، سپاسگزاری از محسن و امثال اینها [ارزش دارد. ] به عبارت دیگر در آنچه ابوذر را از معاویه و لومومبا را از چومبه متمایز می سازد.
حالا باید دید اینها كه اموری مادی مربوط به جهازات نیستند (یعنی اموری كه مستقیماً خصلت و خاصیت یك عضو و یا یك نقطه و مركز باشد كه به طور جبری پیدا شده باشد، چیزی نظیر عمل معده، كبد، مغز، قلب باشد كه خود به خود و جبری صورت می گیرد و تازه گذشته از جنبه ی جبری و بی اختیاری، عملی است در ردیف سایر عملیات جهازات بدن [و] ملاك فضیلت و برتری نمی تواند باشد) از كجا پیدا شده اند؟ در اینجا پنج نظر اساسی می توان بیان كرد:
الف. اینها خصلتهای فطری جنبه ی ملكوتی انسان است. انسانیت
جلد یازدهم . ج11، ص: 74
انسان و برتری او به این است كه جرقه ای و شعله ای و پرتوی است از روح الهی (و نفخت فیه من روحی) ، اینها تعالی طلبی آن روح الهی است و قهراً ثابت است.
ب. همه ی اینها مولود شرایط جبری تولیدی است و قهراً متغیر و نسبی است (ماركسیسم) و در حقیقت مولود كار انسان است. انسان حیوانی است كه كار می كند و چون كار می كند. . .
ج. اینها مولود روح جامعه است. جامعه از خود روح و شخصیت دارد. به طور كلی دین و بلكه هر معنی مقدس و متعالی در بشر مولود روح جامعه است (نظریه ی دوركهیم) . رجوع شود به مجله ی نگین، شماره ی اول، تیرماه 55، مقاله ی دكتر انورخامه ای، ایضاً كتب جامعه شناسی.
د. اینكه به طور كلی اینها یك سلسله ارزشها به معنی بایدها هستند و انسان اینها را می آفریند [2]نه اینكه اینها را كشف می كند (نظریه ی اگزیستانسیالیستها) . ر. ك: كتاب جدال با مدعی قسمت اول.

همه ی ارزشها اموری آفریدنی هستند، ناشی از خلاقیت انسان اند. ابعاد اصیل انسان عبارت است از آزادی، شناخت، خلاقیت؛ اینها همه مولود خلاقیت و آفرینندگی انسانند.
هـ. اینها نتیجه ی واپس زدگی میلهای جنسی است (نظریه ی فروید) .
18. در ورقه ی اصالت انسان یا اومانیسم در غرب- سقوط انسانیت از كارل نقل كرده ایم كه «انسان هم مرمر است و هم مرمرتراش» یعنی هم انسان است و هم انسانیت ساز، و گفته ایم كه تنها در انسان است كه میان انسان با انسانیت تفكیك می شود ولی جماد و نبات و حیوان چنین نیستند، در آنها فرقی میان سنگ و سنگی، طلا و طلایی، نیلوفر و نیلوفری، پلنگ و پلنگی نیست، ولی میان انسان و انسانیت تفكیك می شود، و این بدان جهت است كه انسان حقیقت بالقوه است نه
جلد یازدهم . ج11، ص: 75
بالفعل.
19. در ورقه های تربیت و فطرت صفحه ی 86 گفته ایم كه فطرت و سرشت انسانی مبتنی [3]بر قبول این چند اصل است:
الف. انسان محصور به یك سلسله عوامل متضاد علوی و سفلی [است. ]
ب. در انسان میلهای لانهایی غیرقانع و ضد قناعت موجود است كه هرچه بیشتر برسد و بداند و بتواند و خیر برساند و بیافرید و احساس كند باز هم می خواهد بالاتر برود (تكامل بی نهایت) .
ج. در انسان در میان نیروهای متضاد، نیروی عقل برای تشخیص داده [شده ] است.
د. و نیروی اراده برای انتخاب داده شده است.
20. اصول تربیتی غرب بر اصالت جامعه و در نتیجه بر قالب ساختن و شكل ساختن از نظر آموزش و پرورش و تحمیل بر انسان [بنا شده است ] و طرحهای تربیتی غرب در غیاب انسان تهیه می شود و گفتیم كه اسلام با جمله یفطرة اللّه التی فطر الناس علیهامتواضعانه خود را به انسان تطبیق می دهد (اسلام خود را به انسان تطبیق می دهد) .
فطرت یا فطرتها، بُعد یا بُعدها
21. یك نكته ی اساسی این است كه «فطرتها» در واقع نداریم، «فطرت» داریم، زیرا روح الهی انسان بسیط است نه مركب. چنین نیست كه در روح انسان بذری از حقیقت و بذری از خیر و بذری از كمال جویی و بذری از زیبایی جویی و سایر ارزشهای انسانی سرشته شده باشد. عبارت «ابعاد» غلط است. همان واقعیت دینی یعنی خداجویی و بر صراط حق و حقیقت بودن، همه ی فضایل و ارزشهای انسانی را در عین بساطت دربر دارد.
22. اشتباهی كه در مورد اخلاق دینی شده این است كه خیال كرده اند اخلاق دینی یعنی اخلاق مبتنی بر ترس از خدا. این است كه
جلد یازدهم . ج11، ص: 76
ایراد می گیرند كه این اخلاق نیست، ترس است، اخلاق آنگاه اخلاق است كه داعی و انگیزه اش نفس حسن عمل اخلاقی باشد. ولی اینها نمی دانند كه مقصود این است كه فلسفه ی اخلاق و معنی دار شدن اخلاق به همین معنی جز با جهان بینی الهی و انسان شناسی فطری و الهی معنی و مفهوم پیدا نمی كند.
23. عطف به نمره ی 17، مقدسات بشر یا به عبارت دیگر ارزشهای انسانی كه ملاك تمایز انسان از غیرانسان است و به بشر قداست می دهد، از پنج مقوله است (و اگر عشق و پرستش را دو مقوله بگیریم شش مقوله است) :
پنج مقوله یا شش مقوله
الف. مقوله ی حقیقت یا مقوله ی دانایی و كشف و صیرورة الانسان عالماً عقلیاً مضاهیاً للعالم العینی، آینه ی جهان نما شدن، و علّم آدم الاسماء كلها. سخن پاسكال درباره ی اینكه اگر مثلاً آتش انسان را بسوزاند و یا دریا غرق كند و یا درنده او را بخورد باز انسان برتر است، زیرا می فهمد كه چه می شود، و سخن استوارت میل.
ب. مقوله ی خیر و فضیلت یا مقوله ی اخلاق كه شامل اخلاق فردی از قبیل نظم و انضباط، تسلط بر نفس و مالكیت نفس در مراحل مختلف از تسلط بر تمایلات گرفته تا تسلط بر خواطر و بالاخره جمیع حالات عرفانی و سیر و سلوكی، استقامت، شجاعت، زهد به مفهوم واقعی، توكل و اعتماد به حق و حقیقت و غیر اینها و شامل اخلاق اجتماعی از قبیل تعاون، احسان، ایثار، جود، فداكاری و. . .

می شود.
ج. مقوله ی زیبایی به معنی دوست داشتن زیباییهای طبیعت و به اصطلاح زیبایی پرستی و زیبایی دوستی (با شهوت پرستی اشتباه نشود) و دیگر به معنی خلق زیباییها یعنی «هنر» و زیبایی به صورت شعر، موسیقی، عكس، خط، نقاشی، تذهیب، فصاحت و بلاغت، خیاطی و مد لباس، آرایش انسان، آرایش طبیعت. (آیا حیوان ادراك زیبایی دارد؟ )
د. خلاقیت و فنّانیت و ابداع كه از شئون قدرت است و از این
جلد یازدهم . ج11، ص: 77
قبیل است صنعتها و ابتكارها در شهرسازی، معماری، ماشین، طرحها، برنامه ها، ایدئولوژیها، كتابها و مقالات، نظریه ها و فرضیه ها و حتی خلق و آفرینش خود كه گفتیم به قول الكسیس كارل: انسان هم مرمر است و هم مرمرتراش، و خود گفته ایم كه هرچیزی آن است كه هست الاّ انسان كه آن است كه بخواهد باشد.
هـ. مقوله ی عشق و پرستش؛ البته آن نوع عشق كه عكس العمل عاشقانه ی آن نوعی پرستش است؛ به طور كلی تحلیل عشقهای انسان و از خود بی خود شدن های واقعی و همه چیز را در قمار عشق باختن، مسئله ی شكوه عشق و فانی شدن از خود ولو در برابر معشوقی انسانی و تفكیك عشق از شهوت حتی در مورد همسر، اینكه انسانی می گوید:

دین و دل به یك دیدن باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل كی بود پشیمانی
(شیخ بهایی)
و یا حافظ می گوید:

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل كه آیینه ی شاهی است غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
جویها بسته ام از دیده به دامان كه مگر
در كنارم بنشانند سهی بالایی
سخن غیرمگو با من معشوقه پرست
كز وی و جام میم نیست به كس پروایی
اشعار شعرا در این زمینه زیاد است از قبیل: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز. . . ، این جان عاریت كه به حافظ سپرد دوست. . .
در این احساس، بشر تنها گرایش عشقی خود را بیان نمی كند كه گفته شود از مقوله ی زیبایی است، علاقه ی شدید به زیبایی عشق است،
جلد یازدهم . ج11، ص: 78
بلكه احساس پرستش خود را در مقابل معشوق بیان می كند. تا آنجا كه به زیبایی مربوط است دوستی است: شعر دوستی، ادب دوستی، فصاحت دوستی، موسیقی دوستی، نقاشی دوستی، ظریف دوستی.

هیچ كدام به مرحله ی پرستش به معنی واقعی كه انسان بخواهد به قول اینشتین قفس هستی محدود خود را بشكند و با معشوق و محبوب یكی شود [نمی رسد. ] اساس همه ی عبادتها و پرستشها عشق و حركت و پرواز و فنا و متحد شدن با معشوق است. عبادتهای از ترس یا طمع، مقدمه ای است برای رسیدن به آن مرحله، نظیر تهدید و تطمیع كودك برای درس خواندن.
آری اینهاست مقولات اصلی انسانیت [4]كه در «حقیقت، خیر اخلاقی، هنر و زیبایی، خلق و ابداع و آفرینندگی، عشق و پرستش» خلاصه می شود، و اینهاست ارزشها، كمال انسان بما هو انسان.
24. ضمناً این مقولات، احیاناً دو یا سه تای اینها در یك جا جمع می شوند، مثلاً در خلق نظریه از قبیل «حركت در جوهر» دو احساس ارضاء می شود: حقیقت و ابداع، و یا در آفرینش یك غزل درجه ی اول دو احساس: زیبایی و آفرینندگی و احیاناً سه احساس:

زیبایی، آفرینندگی، عشق و پرستش.
25. اینها مقولات اصلی انسانیت اند. البته هركدام از اینها شاخه ها و فروعی دارد.
26. بهتر است مطلب از اول این طور تقریر شود كه اولاً اگرچه انسان بما هو انسان موضوع فلسفه نیست، موضوع فلسفه موجود بما هو موجود است، خدا و جهان نیز از آن جهت كه مصداق موجود بما هو موجودند موضوع فلسفه اند، ولی هیچ موضوعی به اندازه ی انسان نیازمند به تفسیر و توضیح و توجیه فلسفی نیست. حس و حتی علم قادر به توضیح نهایی انسان نیست. پیچیدگی انسان زیاد
جلد یازدهم . ج11، ص: 79
است. انسان به اعتباری جهان صغیر یا كبیر است و به اعتباری خدای زمینی.
ثانیاً انسان تفاوت اساسی اش با حیوان و نبات و جماد به این است كه موجودی است كه درك می كند و آگاه است و دیگر اینكه نوعی گرایشها نه بر اساس خودمحوری دارد. مشخص اصلی انسان دو چیز است: دریافتها از جهان و دیگر گرایشهای خاص و ویژه به سوی هستی (نه به سوی خود) .
در باب دریافتها یعنی ادراكات، بحث فطرت به این صورت مطرح است كه. . . [5]

[1] . با توجه به اینكه امری مسلّم است كه انسان از بدو پیدایش، در جنبه ی زیستی تكامل نیافته و در این جنبه ها تكامل یافته است، پس اولاً این خود دلیل بر جنبه ی غیرزیستی است و ثانیاً لااقل تكاملش غیرزیستی است. اساساً آنچه امروز به نام سقوط انسانیت مطرح است یعنی چه؟
[2] [از نظر اینها] امتیاز انسان به این است كه می تواند ارزش بیافریند. طبیعت به انسان اراده و آزادی داده و لازمه ی اینها ارزش آفرینی است.
[3] . مبتنی نیست بلكه اینچنین هست، به واسطه ی اینكه در نمره ی 10 گفتیم كه انسان مركب است از اضداد، در عین نوعی آزادی [از] اضداد.
[4] . البته همه ی اینها حتی مقوله ی حقیقت، گرایشی هستند و اینها غیر از فطرت دانایی ودانایی بالفطره است.
[5] [مطلب در اصل متن دستنویس ناتمام است. ]
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است