در
بازدید : 35998      تاریخ درج : 1390/2/8
 

 

 

..این گفته ها را كه تنها گزیده ای از خاطرات انبوه و بر جای مانده از اوست، به این جهت ذكر می كنیم تا نشانی باشد از تصویری جان بخش و روح آفرین كه از او در مغزها نقش بسته است.[1]

 

وقتی كنگره هفتصدمین سال مولوی (دهه 50) در دانشگاه تهران برگزار شد، برگزاركنندگان كنگره ـ به عمد یا به سهو ـ از استاد جعفری به عنوان یك محقق ایرانی مثنوی دعوت به عمل نیاوردند! ایشان خطاب به ما كه بسیار ناراحت شده بودیم ، به آرامی گفت : بروید سخنرانی ها را گوش كنید و در پی مطالب باشید، نه در پی شخص و نام .

به یاد دارم در این كنگره ، شادروان مجتبی مینوی در متن سخنرانی خود، از نظر نسخه شناسی شك داشت كه در بیت اول مثنوی ، بشنو از نی چون «حكایت» می كند درست است ، یا بشنو از نی چون «شكایت» می كند؟ من وقتی موضوع «حكایت» و «شكایت» را با ناراحتی و طنز نقل كردم، ایشان گفت: آقای مینوی در واژه شناسی و نسخه شناسی استادی بزرگ هستند، صحیح نیست به تحقیر از او یاد كنی ! اگر از این كه مرا دعوت نكرده اند، آزرده خاطر هستی، نباید نسبت به كسانی كه دعوت شده اند، بی حرمتی كنی! حالا به من بگو: آیا در جلسات كنگره ، آوای «نی» را شنیدی یا نه؟ گفتم : نه. گفت: اگر صدای «نی» را شنیده بودی، نه در پی «شكایت» بودی و نه «حكایت !» من همان جا منقلب شده و بی اختیار گریستم .

 

زنده یاد محمدباقر نجفی

سال ها پیش، یك بار در تهران باران شدیدی آمد كه به سیل تبدیل شد و تمام جوی ها را آب گرفت . در خیابان خراسان ، خیابان زیبا، توله های یك سگ از سرما و ترس سیل به گوشه ای خزیده بودند و سگ ماده با ترس و اضطراب ، می رفت و تك تك آن ها را از آب بیرون می آورد. این در حالی بود كه با این سیل شدید، احتمال غرق شدن آن ها زیاد بود.

استاد جعفری با دیدن این صحنه، بی تاب شد و از افرادی كه بی خیال به آن صحنه نگاه می كردند، خواست جلوی آب را ببندند تا این ماده سگ بتواند توله های خود را از سیل نجات بدهد.

ایشان وقتی دید مردم بی اعتنا هستند، آن قدر اصرار كرد و داد و فریاد به راه انداخت ، تا این كه مردم مجبور شدند با یك چوب بزرگ ، مسیر آب را منحرف كنند تا ماده سگ بتواند به راحتی توله های خود را نجات بدهد.

 

محمود زیبا

ما افتخار داشتیم چند سال در همسایگی استاد جعفری واقع در فلكه دوم صادقیه ، بلوار آیت الله كاشانی سكونت داشته باشیم . در همسایگی ما و ایشان، پیرمردی آهنگر وجود داشت كه در منزل خود كار می كرد.

من در یك روز گرم تابستانی ـ حدود ساعت 5 بعد از ظهرـ با هماهنگی قبلی برای طرح موضوعی به خدمت او رسیدم . ایشان طبق معمول در كتابخانه خود، مشغول مطالعه و نوشتن بودند. در حین طرح سؤالم ، صدای پتك همسایه كه به آهنگری مشغول بود، به گوش می رسید. به ایشان عرض كردم : اگر صدای پتك و چكش این شخص مزاحم كار شماست ، من می توانم بروم و به ایشان تذكر بدهم تا حال شما را مراعات كند.

وی در جواب این سخن من گفت: نه ، مبادا به او چیزی بگویید. چون من وقتی در كتابخانه ام از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می كنم ، صدای پُتك و چكش این پیرمرد، نهیب می زند و به من قدرت می دهد، و با خود می گویم : آن پیرمرد در مقابل كوره گرم آهنگری چكش می زند و خسته نمی شود، اما تو كه نشسته ای و مطالعه می كنی و می نویسی ، خسته شده ای؟ بنابراین ، صدای كار این پیرمرد نه تنها مایه اذیت نیست ، بلكه با شنیدن صدای چكش او، قدرت مجدّد می گیرم و دوباره مشغول مطالعه یا نوشتن می شوم .

 

رسول مسعودی

مدتی قبل از رحلت استاد جعفری، روی تابلویی به نام «حبل الله» كار می كردم . ایشان وقتی این اثر را در منزل ما ملاحظه نمودند، در رابطه با آن ، توضیحات و پیشنهاداتی تكنیكی به من ارائه دادند. جالب توجه این جاست كه مدت زمانی بعد، وقتی استاد محمود فرشچیان به منزل ما تشریف آورده بودند، پس از ملاحظه این اثر، دقیقاً همان توضیحات و پیشنهاداتی را متذكر شدند كه قبلاً استاد جعفری به من گفته بودند.

 

شاهین عرب

شاعر بودن استاد جعفری نكته ای است كه كم تر كسی از آن مطّلع است . ایشان بر مبنای تواضعی كه همیشه در رفتارشان متبلور بود، هیچ گاه حاضر نبود نزد دیگران به این مسأله اذعان كند.

به یاد دارم در ایام محرم (روز عاشورا) كه به اتفاق او در مراسمی در كشمیر شركت كردیم ، در حین بازگشت ، ایشان چند بیت شعر بسیار زیبا خواندد. از ایشان پرسیدم: این اشعار از كیست؟ تلویحاً به بنده فهماندند كه شعرها سروده خودشان بوده است ، اما در عین حال كم تر اتفاق افتاده بود ادعای شاعری كند.

 

احمد احمدی

اوایل دهه 60 كه كنگره جهانی حضرت رضا (ع) در شهر مشهد برگزار شد، برای ورود اعضای كنگره كارت هایی صادر كرده بودند. یك روز كه از حرم برمی گشتیم ، نزدیك دانشگاه رضوی ، وقتی من كارت مزبور را برای ورود آماده كردم ، استاد جعفری گفت : متأسفانه من فراموش كردم كارت ورود را بیاورم .

هنگام ورود، مأموران به من گفتند: شما بفرمایید، ولی ایشان نمی توانند وارد شوند، زیرا كارت ندارند. گفتم : ایشان استاد جعفری است . یكی از مأموران گفت : اگر ایشان كارت داشته باشد، اجازه ورود خواهند داشت ، و الاّ نه . من از این موضوع بسیار ناراحت شدم ، ولی آقای جعفری با تواضع و افتادگی خود، در مقابل ناراحتی و عصبانیت من می پرسیدند: چرا ناراحت می شوید؟ مأموران وظیفه خود را انجام می دهند. آن زمان، وقت ظهر بود و آفتاب هم مستقیم می تابید و سایه نبود. من با مشاجره فراوان بالاخره توانستم آن ها را راضی كنم تا ایشان به قسمت داخل بیایند و پشت دیوار داخلی بایستند كه حداقل داخل كوچه زیر آفتاب نباشند.

استاد، نشانی كارت خود را به من دادند و من رفتم كارت ایشان را پیدا كنم و برگردم . ایشان نیز عبایشان را كنار دیوار انداختند و روی آن نشستند.

من رفتم ، اما كارت ایشان را پیدا نكردم . به ناچار به سراغ یكی از مسئولین كنگره رفته، آن مسئول وقتی در جریان امر قرار گرفت ، به تندی به مأموران گفت : مگر شما ایشان را نمی شناختید؟! در قبال این تندی ، جعفری به ایشان گفت : شما نباید ناراحت بشوید، زیرا این ها وظیفه خود را انجام داده اند.

وقتی در حضور استاد جعفری به بازدید یك كارخانه رفتیم ، ایشان اظهار داشت : كارگاه و دانشگاه ، مانند مسجد، عبادتگاه است . وقتی صاحب و مدیر كارخانه خواست مالیات شرعی (خمس و ...) كارخانه خود را تسویه كند، وی گفت : قبل از تسویه حساب ، نخست باید شرایط كاری و زندگی كارگران كارخانه را [مشاهده] و بررسی كنیم. پس از بازدید، ایشان به آن مدیر و همكارانش گفت : شما حقوق كارگران تان را درست ادا نكرده اید، زیرا عموماً مقروض اند، و اضافه كردند: قبل از آن كه حق خدا را بدهید، بروید حقوق بندگان زحمتكش خدا را ادا كنید.

 

زنده یاد سید محمدباقر نجفی

استاد جعفری در سال 1355 خورشیدی در اولین سفر خود به اروپا، از كشور آلمان و دانشگاه ها و مؤسسات علمی آن نیز بازدید نموده، ضمناً از كانت ، ماكس پلانك ، اینشتین ، كپلر و هلمهولتز كه روزگاری ستاره درخشان این كشور بودند و هنوز هم می درخشند، یاد كردند.

ایشان بعد از دیدن فرشته آزادی ، كلیسای برلین و دیوار برلین ، ضمن توضیحات من از شهر برلین شرقی (كمونیستی ) و دیوار آن ، گفتند: این دیوار یك روز برداشته خواهد شد، زیرا یك فرهنگ و ملت را نمی توان دو نیمه كرد.

 

شهرام تقی زاده انصاری

روزی با استاد جعفری، سفری به مازندران داشتم . در این سفر، در مسیر به ایشان گفتم : می خواهم یكی از بستگانم را دیدار كنم كه از لحاظ مالی ، زندگی مطلوبی ندارد. ایشان با نشاط گفتند: بنده هم هستم .

وقتی به منزل آشنای مورد نظر رفتیم ، استاد چنان با علاقه و اشتیاق در برابر یك روستایی ظاهر شدند، كه گویی در مقابل شخصیت مشهوری نشسته و با او دیدار می كنند. هنگام مراجعت ، ایشان آهسته دست به جیبشان كرده و مقداری از پول ناچیزی را كه داشتند، بدون آن كه صاحبخانه بفهمد، در گوشه ای از منزل گذاشتند و بیرون آمدند.

 

دكتر نعمت الله باوند

در آذرماه سال 1371 خورشیدی كه دختر جوان استاد جعفری فوت كرده بود، ایشان همان روز در دانشگاه امام صادق(ع) سخنرانی داشتند. آشنایان و بستگانی كه برای عرض تسلیت و آماده كردن مقدمات تشییع جنازه آمده بودند، وقتی از برنامه سخنرانی ایشان مطلع شدند، گفتند: اجازه بدهید جریان را به دانشگاه اطلاع بدهیم تا سخنرانی شما برگزار نشود.

اصرار اطرافیان و دوستان در این زمینه ثمری نداشت و ایشان با گفتن عبارت «من قول داده ام»، عازم دانشگاه شد تا رأس ساعت مقرر، سخنرانی خود را انجام دهد.

 

یوسف امیرخیزان

سال 1360 كه تعدادی از دانش آموزان مدارس ابتدایی را به خدمت استاد بردم ، بچه ها از فرط خوشحالی دور ایشان را گرفته بودند. آن ها به راحتی با او سخن گفته ، از سر و كول وی بالا می رفتند. ایشان هم در نهایت تواضع و مهربانی ، به پرسش های آن ها جواب می داد و در حالی كه روی زمین نشسته بود، برای بچه ها امضاء می كرد و به نظر می رسید بچه ها خیلی شلوغ و پر شور شده بودند.

به همین جهت ، من احساس شرم كردم و پس از چند دقیقه ، به آهستگی عرض كردم : استاد! شما را به خدا ببخشید، این بچه ها شما را اذیت كردند. ایشان ناگهان یك حالت جدی به خود گرفت و گفت : نخیر، این ها وقت مرا نمی گیرند، بلكه از حالا باید برای این بچه های عزیز وقت بگذاریم .

 

جمشید صاعدی سمیرمی

ایامی كه ایشان برای سخنرانی یا امری دیگر به شهرها می رفتند، پس از جستجو و پرسش ، دقت داشتند كه آیا در آن شهر، از بستگانشان كسانی زندگی می كنند یا نه !؟ اگر احیاناً افرادی از بستگانشان را می یافتند، با همراهان خود به دیدار آن ها می رفتند.

 

سید رسول حسینی

استاد جعفری درباره اولین سفر حج واجب خود، خاطره جالبی را تعریف كردند كه شنیدنی است : در این سفر حج كه با تعدادی از دوستان و فضلا همسفر بودم ، در فرودگاه جدّه متوجه شدم تعدادی از اهالی روستایی از اطراف مراغه به علت نداشتن روحانی كاروان ، ناراحت و مضطرب هستند. از همراهان خود پوزش طلبیده، جهت انجام مناسك حج به جمع روستاییان پیوستم .

در این سفر، بیش از دیگر سفرها لذت بردم ، چون آن ها عنوان خاصی برایم قائل نبودند و مرا به صورت دانشمند و استاد و این چیزها نمی شناختند. آنان خیلی ساده و بی پیرایه دور من جمع می شدند و ضمن طرح مسائل شرعی خود، از برای اطمینان، حمد و سوره خود را نیز می خواندند. حتی برای صدا زدن من ، عنوان «شیخ» را به كار می بردند و پیوسته دستور می دادند: شیخ ! چنین كن و چنان كن . برای من بسیار شیرین بود كه در میان آن ها باشم و بدون تشریفات و بی ریا، با آن ها دعا بخوانم و برخی از مسائل حج را برای آن ها بگویم .

ایشان درباره سفر خود برای ادامه تحصیل این گونه تعریف كرده اند: در روزهای جنگ دوم جهانی ، من می خواستم از طریق جنوب كشور، به نجف اشرف بروم . چند روز برای گرفتن بلیط قطار به ایستگاه راه آهن رفتم ، ولی چون قطارها سربازهای خارجی را جابه جا می كردند، بلیط به زحمت به دست می آمد. یك روز در گوشه ای از راه آهن نشسته، منتظر خبر و فرجی بودم كه ناگهان یك سرهنگ لاغر اندام به طرف من آمد.

با این كه او را نمی شناختم ، به من سلام كرد و گفت : من دو سه روز است شما را می بینم كه به این جا می آیید و می نشینید، آیا مشكلی دارید؟ گفتم : بله ، می خواهم برای خرمشهر بلیط تهیه كنم و از آن جا برای ادامه تحصیل به شهر نجف بروم . او اظهار داشت : نگران نباشید، من برای شما بلیط تهیه می كنم .

روز بعد، او برایم بلیط تهیه كرد. عصر همان روز ـ یا فردای آن ـ من سوار قطار شده ، عازم مقصد بودم . وقتی از پنجره به بیرون نگاه می كردم ، ناگهان آن سرهنگ را دیدم كه با افسر مافوق خود به طرفم می آمدند.

آن ها از پنجره قطار یك بسته شیرینی به من دادند، و وقتی از بابت این كار از آن ها تشكر می كردم ، گفتند: ما تنها از شما التماس دعا داریم و خواهش می كنیم وقتی به حرم مولا علی(ع) مشرّف می شوید، سلام ما را به حضرت برسانید. بعد از آن ، هر زمان وارد حرم امیرالمؤمنین(ع) می شدم ، چهره آن ها بود كه در نظرم مجسم می شد.

 

زنده یاد علی شفیق نیا

بارها در شب های مهتابی و در دامنه كوه ها، با ایشان و تنی چند از دوستان به تماشای طبیعت زیبای خداوندی می نشستیم . ناگاه او با سخنانی به این مضمون ، سكوت را می شكستند كه : اگر از این جرعه اختیار ـ كه با فیض بزرگ خداوندی به ما عنایت شده ـ خوب بهره برداری نكنیم ، بهتر این است كه مانند یكی از اجزای این طبیعت زیبای ملكوتی كه نمایش جبر دارند، مطابق دستور، بی سر و صدا به حركت در آمده و رهسپار مقصد نهایی می شدیم .

 

علی رضا یگانه

گاهی در دانشگاه ها یا محافل دیگر، مطلبی می گفتند كه خیلی از افراد حاضر آن را نشنیده بودند، اما وظیفه خود می دانستند در جملاتی كه نقل می كنند، به جهت رعایت و حفظ امانت سخن ، نام گوینده عبارت را حتماً ذكر كنند. یك بار در یكی از دانشگاه ها مطلبی را نقل كردند، ولی نام گوینده آن را به خاطر نیاوردند. پس از لحظاتی ، ناگهان نام فرد مزبور را به خاطر آورده و به دنبال آن ، بی اختیار گفتند: راحت شدم ، خیالم راحت شد.

 

دكتر محمدباقر جلالی

علال الفاسی شخصیت برجسته ای بود كه هم بر كرسی استادی حقوق دانشگاه نشسته بود، هم فیلسوفی محسوب می شد كه رهبری حزب استقلال مراكش را بر عهده داشت . پس از بازگشت از مشهد، او با این كه مهمان خصوصی دربار وقت بود، به دیدار استاد جعفری آمد. آن روز، یكی از روزهای بهار سال 1349 بود. وقتی علال الفاسی با هیأت همراه و مراقبان دولتی به خانه قدیمی ایشان آمدند، در بحث آن ها، موضوع تقابل دو فرهنگ شرق و غرب مطرح شد.

جعفری تقابل را نادرست خواند و آن گاه در حضور همه ، از «فرهنگ جهانی» سخن به میان آورد. الفاسی اگرچه درباره چنین موضوعی تردید داشت ، ولی به صراحت گفت : اگر «جعفری» ها هستند، چرا نه !

 

زنده یاد سید محمدباقر نجفی

از استاد جعفری برای ایراد سخنرانی در یك جلسه دعوت شده بود. پس از پایان سخنرانی ، شخصیت مهمی كه در آن جلسه حضور داشت ، به جهت قدردانی از ایشان، با احترام تمام خواست مبلغ یك میلیون تومان به ایشان اهدا نماید، اما در قبال تقاضای او فرمودند: من نیازی به این پول ندارم. این مبلغ نزد شما باشد و اگر احیاناً افرادی به جهت گرفتاری مالی به من مراجعه نمودند، نامه می دهم و شما مبلغ تعیین شده را به آن ها بپردازید.

بعد از آن ، افرادی با یادداشت هایی از استاد جعفری ، به محلی كه پول در آن جا سپرده شده بود، مراجعه نموده، مبالغی را دریافت می كردند. فردی كه مبلغ یك میلیون تومان را به این كار اختصاص داده بود، با مشاهده این عمل استاد، مبلغ پنج میلیون تومان دیگر نیز به پول اضافه كرد. بدین ترتیب ، تمام مبالغ مزبور، طی مدتی با یادداشت های ایشان به افراد نیازمند پرداخت شد.

 

داود آهنگران

در سال های اوایل دهه 50، روزی با ایشان از كنار بازار بزرگ تهران عبور می كردیم . به من گفت: پسرم ، این جا بازار است ، جایی كه كالا ایده آل اعلا محسوب می شود و پول محور ارزش ها! لحظاتی در چهارراه گلوبندك ایستادیم كه ماشین ها رد شوند و بتوانیم عبور كنیم . وقتی به نزدیكی داروخانه ای رسیدیم ، مكثی كرد و ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت . پرسیدم : آیا این جا كاری دارید؟ در پاسخ گفت :

كاری دارم ، ولی مدرك ورود ندارم ! سپس كاغذ سفیدی از جیب درآورد و بی آن كه به من نشان دهد، آن را مچاله كرد و دوباره در جیب نهاد و با تبسّمی ، شعری را زمزمه كرد و به راه خود ادامه داد.

دو روز بعد، وقتی در كتابخانه اش به انتظار دیدارش نشسته بودم ، آن كاغذ مچاله شده را در گوشه ای از پتویی كه روی آن می نشست ، دیدم . وقتی آن را برداشتم ، دیدم نسخه دكتر است كه برای همسر بیمارش نوشته و 12 روز از تاریخ آن گذشته است . فهمیدم مدرك ورودی كه می گفت ، پول بود كه آن روز نداشت .

 

 



[1] - www.ostad-jafari.com

کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است