در
کتابخانه
بازدید : 1037908تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
سه نفر هستند كه با زن و بچه خدمت أبا عبد اللّه آمده اند كه بعد زن و بچه هایشان رفتند در حرم أبا عبد اللّه و با آنها بودند. بقیه زن و بچه هایشان همراهشان نبودند. یكی مُسلم بن عوسجه است، دیگری عبد الله بن عمیر كلبی است و یكی دیگر مردی است به نام حرث بن جنادة الانصاری.

درباره ی عبد الله بن عمیر نوشته اند كه این مرد در خارج كوفه بود كه اطلاع پیدا كرد جریانهایی در كوفه رخ داده و لشكر فراهم می كنند برای اینكه به جنگ أبا عبد اللّه بروند. او از مجاهدین اسلام بود. با خودش گفت: به خدا قسم من سالها با كفار به خاطر اسلام جنگیده ام و هرگز آن جهادها به پای این جهاد نمی رسد كه من از اهل بیت پیغمبر دفاع كنم. آمد به خانه، به زنش گفت: من چنین فكری كرده ام. گفت: بارك اللّه! فكر بسیار خوبی كرده ای ولی به یك شرط. گفت: چه شرطی؟ گفت: باید مرا با خودت ببری. زن را كه با خودش برد، مادرش را هم برد، و اینها چه زنهایی هستند! این مرد خیلی شجاع بود و با دو نفر از غلامان عمر سعد و عبید الله زیاد- كه خودشان داوطلب شدند- جنگید و هر دوی آنها را كه افراد بسیار قویّی بودند از بین برد، به این ترتیب كه بعد از داوطلب شدن آن دو نفر، أبا عبد اللّه نگاهی به اندام و شانه ها و بازوهای این مرد كردند و فرمودند: این مردِ میدان آنهاست، و رفت و مردِ میدانشان هم بود.

اول «یسار» نامی آمد كه غلام عمر سعد بود. عبد الله بن عمیر او را از پای درآورد، ولی قبلاً كسی از پشت سر به جناب عبد الله حمله كرد و اصحاب أبا عبد اللّه فریاد كشیدند: از پشت سر مواظب باش. اما تا به خود آمد، او شمشیرش را فرود آورد و پنجه های دست عبد الله قطع شد ولی با دست دیگرش او را هم از بین برد. در همان
مجموعه آثار شهید مطهری . ج17، ص: 392
حال آمد خدمت أبا عبد اللّه، درحالی كه رجز می خواند. به مادرش گفت: مادر! آیا خوب عمل كردم؟ گفت: نه، من از تو راضی نیستم؛ من تا تو را كشته نبینم، از تو راضی نمی شوم. زنش هم بود. البته زنش جوان بود. به دامن عبد الله بن عمیر آویخت. مادر گفت: مادر! مبادا اینجا به حرف زن گوش كنی؛ اینجا جای گوش كردن به حرف زن نیست. اگر می خواهی كه من از تو راضی باشم جز اینكه شهید بشوی راه دیگری ندارد. این مرد می رود تا شهید می شود. بعد سر او را می بُرند و به طرف خیام حرم می اندازند (چند نفر هستند كه سرهایشان به طرف خیام حرم پرتاب شده؛ یكی از آنها این مرد است) . این مادر سر پسر خود را می گیرد و به سینه می چسباند، می بوسد و می گوید: پسرم! حالا از تو راضی شدم، به وظیفه ی خودت عمل كردی. بعد می گوید:

ولی ما چیزی را كه در راه خدا دادیم پس نمی گیریم. همان سر را به سوی یكی از افراد دشمن پرتاب می كند و بعد عمود خیمه ای را برمی دارد و شروع می كند به حمله كردن:

«اَنَا عَجوزٌ سَیّدی ضَعیفَةٌ» [1]من پیرزن ضعیفه ای هستم، پیرزن ناتوانم، اما تا جان دارم از خاندان فاطمه دفاع می كنم.
[1] . تمام بیت این است:

انا عجوز سیدی ضعیفة
خاویة بالیة نحیفة
(بحار الأنوار، ج /45ص 28)
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است