در
کتابخانه
بازدید : 478703تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
همان طور كه مكتب عقل نقطه ی مقابلی داشت كه منكر آن بود و مكتب عشق هم نقطه ی مقابلی داشت كه یك عده اساساً این حرفها را از خیالات و اوهام می دانستند، مكتب قدرت هم نقطه ی مقابل دارد. بعضی در حد افراط، قدرت را تحقیر كرده اند و اساساً كمال انسان را در ضعف او دانسته اند. از نظر اینها انسان كامل یعنی انسانی كه قدرت ندارد، زیرا اگر قدرت داشته باشد تجاوز می كند. سعدی خودمان در یك رباعی چنین اشتباه بزرگی كرده است، می گوید:

من آن مورم كه در پایم بمالند
نه زنبورم كه از نیشم بنالند
می گوید من آن مورچه ای هستم كه زیر پا لگدم می كنند، زنبور نیستم كه نیش بزنم و از نیشم ناله كنند
مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 173
كجا خود شكر این نعمت گزارم
كه زور مردم آزاری ندارم [1]
نه آقای سعدی! مگر امر دایر است كه انسان یا باید مور باشد و یا زنبور كه می گویی من از میان مور بودن یا زنبور بودن، مور بودن را انتخاب می كنم؟ تو نه مور باش كه زیر دست و پا له شوی و نه زنبور باش كه به كسی نیش بزنی. سعدی این طور باید می گفت:

نه آن مورم كه در پایم بمالند
نه زنبورم كه از نیشم بنالند
چگونه شكر این نعمت گزارم
كه دارم زور و آزاری ندارم
اگر آدم زور داشته باشد و آزاری نداشته باشد، جای شكر دارد و الاّ اگر زور نداشته باشد و آزار هم نداشته باشد، مثل این می شود كه شاخ ندارد و شاخ هم نمی زند. اگر شاخ داشتی و شاخ نزدی، آن وقت هنر كرده ای.

سعدی در جای دیگر می گوید:

بدیدم عابدی در كوهساری
قناعت كرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی
كه باری، بند از دل برگشایی
عابدی را كه به كوهی پناه برده و آنجا مشغول عبادت است، توصیف و تمجید می كند. می گوید: من به او گفتم كه تو چرا به شهر نمی آیی كه به مردم خدمت كنی؟ عابد یك عذری می آورد. سعدی هم سكوت می كند، مثل اینكه عذر عابد را قبول كرده است. می گوید:

بگفت آنجا پری رویان نغزند
چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند
پری رویان نغز در شهر هستند؛ اگر چشمم به آنها بیفتد، اختیار خودم را ندارم و نمی توام خودم را ضبط كنم، آمده ام خودم را در دامن غار حبس كرده ام [2] ماشاء اللّه به این كمال! آدم برود خودش را یك جا حبس كند [كه به كمال برسد؟ ] این كه كمال نشد. آقای سعدی! قرآن احسن القصص را برای شما نقل كرده
مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 174
است. احسن القصص قرآن داستان یوسف است. داستان یوسف داستانإِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ [3]است؛ یعنی قرآن می گوید: تو هم یوسف باش. تمام امكانات و شرایط برای كامجویی فراهم شده و حتی راه فرار بسته است ولی در عین حال، عفت خود را حفظ می كند و درهای بسته را به روی خود باز می كند. یوسف جوانی عزب و بدون زن و در نهایت درجه ی زیبایی است. بجای اینكه او سراغ زنها برود، زنها سراغ او می آیند. روزی نیست كه صدها نامه و پیغام برای او نیاید و از همه بالاتر اینكه متشخّص ترین زنان مصر عاشقِ صددرصد عاشق او شده است؛ شرایط را فراهم كرده و خطر جانی برای او ایجاد كرده كه یا كام می دهی و یا تو را به كشتن خواهم داد و خون تو را خواهم ریخت. اما یوسف چه می كند؟ دست به سوی خدا برمی دارد و می گوید: رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ [4]پروردگارا! زندان برای من از آنچه این زنها مرا به سوی آن دعوت می كنند بهتر است؛ خدایا مرا به زندان بفرست ولی به چنگال این زنها گرفتار مكن؛ امكان و قدرت اِعمال شهوت دارم، ولی نمی كنم. قرآن این طور تعلیم می دهد.

بنابراین، كمال انسان در ضعف انسان نیست، گرچه گاهی در ادبیات ما از این نوع حرفها دیده می شود كه كمال انسان را در ضعف انسان معرفی می كنند. حتی باباطاهر در یكی از اشعار خودش همین را می گوید:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
هرآنچه دیده بیند دل كند یاد
تا اینجا درست است، ولی بعد می گوید:

بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
هرچه می بینم، دلم می خواهد. برای اینكه دل را راحت كنم، یك خنجر می خواهم كه با آن خود را كور كنم تا دلم راحت شود. خوب، یك چیزهایی را هم می شنوی و باز دلت می خواهد. پس یك خنجر هم باید در گوشهایت فرو كنی! اخته هم كه قطعاً باید بشوی تا خودت را راحتِ راحت كرده باشی! بعد می شوی شیر بی دم و سر و اشكمی كه مولوی در مثنوی نقل می كند [5]. عجب انسان كاملی باباطاهر درست كرده! انسان كامل باباطاهر، دیگر خیلی عالی می شود! انسانی كه نه دست دارد، نه پا
مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 175
دارد، نه چشم دارد، نه گوش دارد و هیچ چیز دیگری هم ندارد! .

ما از این نوع دستورالعمل ها و اخلاقهای ضعیف پرور و دنی پرور در گوشه و كنار ادبیات خودمان زیاد داریم، ولی باید توجه داشته باشیم كه بشر اشتباه می كند و همیشه در حال افراط و تفریط است. از اینجا انسان می فهمد كه واقعاً اسلام نمی تواند جز از ناحیه ی خدا باشد. اگر آدم سقراط باشد یك گوشه را می گیرد و اشتباه می كند، افلاطون یك گوشه را می گیرد و اشتباه می كند، بوعلی سینا یك گوشه را می گیرد، محیی الدین عربی و مولوی یك گوشه را می گیرند، نیچه یك گوشه را می گیرد، كارل ماركس یك گوشه ی دیگر را می گیرد، ژان پل سارتر یك گوشه ی دیگر را می گیرد. آنوقت چطور می تواند پیغمبر یك بشر باشد و این گونه مكتبش جامع و عالی و مترقی باشد؟ ! گویی اینها همه یك عده بچه هستند، حرفهایشان را زده اند و در نهایت امر یك معلم حرف خود را می گوید، آنهم چقدر راقی و عالی!
[1] گلستان ، باب سوم، حكایت دوم
[2] البته سعدی ضد این مطلب را هم در جای دیگر گفته است:

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه.

بشكست عهد صحبت اهل طریق را.

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود.

تا اختیار كردی از آن، این فریق را.

گفت آن گلیم خویش برون می برد ز موج.

وین سعی می كند كه بگیرد غریق را.

كه در فرق عالم و عابد، حرف درستی گفته است.
[3] یوسف/90
[4] یوسف/33
[5]
[شیر بی دُمّ و سر و اشكم كه دید
اینچنین شیری خدا كی آفرید]
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است