در
کتابخانه
بازدید : 478747تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
امروز این مطلب ثابت شده است كه گاهی در شعور باطن انسان شرارتهایی رسوب می كند كه چون در بیرون نیست و رسوب كرده و در ته حوض است، انسان خودش از وجود آنها آگاه نیست و فقط در شرایط خاصی كه محركاتی پیدا می شود، انسان یكمرتبه می بیند كه از آن عمقِ عمق روحش [این رسوبات ] بالا می آید كه آدم خودش تعجب می كند و باور نمی كند كه در درونش چنین چیزهایی وجود داشته باشد. گاهی انسان، خودش به خودش ایمان پیدا می كند: وقتی به خودش نگاه می كند می بیند در قلبش هیچ گونه كدورتی نیست، كینه و حسدی نسبت به كسی ندارد، تكبر و عُجبی ندارد، و واقعاً هیچ یك از اینها را در خودش نمی بیند. ولی یك موقع- به تعبیر قرآن- «امتحان» پیش می آید و در امتحان یكمرتبه انسان می بیند كه تكبرها و عُجبهایی از درونش بیرون آمد، حسدها و كینه ها و حقدهایی از درونش بیرون آمد كه آن سرش ناپیداست. مولوی می گوید:

نفست اژدرهاست او كی مرده است
از غم بی آلتی افسرده است
نفس انسان، حالت مار افعی را دارد. مار افعی در زمستان حالت یخ زدگی و كرخی پیدا می كند و اگر انسان به آن دست هم بزند تكان نمی خورد و اگر بچه ای با آن بازی كند او را نیش نمی زند و انسان خیال می كند كه این مار به خوبی رام شده است. اما وقتی آفتاب گرمی به این مار بتابد یكمرتبه عوض می شود و چیز دیگری می شود، كه ملاّ راجع به آن مارگیر كه اژدهایی را از كوه آورد، داستان مفصلی آورده است كه در اواخر آن همین بیت را می گوید:

نفست اژدرهاست او كی مرده است
از غم بی آلتی افسرده است
خیال نكن كه نفست مرده است، او اژدهایی یخ زده است. اگر حرارت به آن بتابد، آن وقت می فهمی چه خبر است! .

مولوی در جای دیگری راجع به میلهای پنهان و خفته در انسان تشبیهی می كند كه روانكاوها را به حیرت می اندازد. می گوید:

میلها همچون سگان خفته اند
اندر ایشان خیر و شر بنهفته اند
مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 233
چونكه قدرت نیست خفتند آن رده
همچو هیزم پارها و تن زده
گاهی دیده اید تعدادی سگ در جایی خوابیده اند و سرهایشان را روی دستهایشان گذاشته اند و چشمهایشان را روی هم گذاشته و آرام گرفته اند، به طوری كه انسان خیال می كند اینها تعدادی برّه و گوسفند هستند
تا كه مرداری درآید در میان
نفخ صور حرص كوبد بر سگان
چونكه در كوچه خری مردار شد
صد سگ خفته بدان بیدار شد
اما اگر در این بین یك لاشه ی مردار پیدا شود، همینهایی كه این طور خوابیده اند و مثل گوسفند سرها را روی دستها گذاشته اند یكمرتبه از جا حركت می كنند و چشمهاشان از قالب بیرون می زند و صدای خُرخُر از حلق اینها بیرون می آید و هركدام از موهایشان مثل یك دندان می شود
حرصهای رفته اندر كتم غیب
تاختن آورد و سر برزد ز جیب
مو به موی هر سگی دندان شده
از برای حیله دم جنبان شده
تا اینجا مثَل است، بعد می گوید:

صد چنین سگ اندر این تن خفته اند
چون شكاری نیستشان بنهفته اند
چه حقیقت بزرگی و چه نكته ی دقیق و باریكی است!
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است