در
کتابخانه
بازدید : 447722تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
اباعبداللّه علیه السلام در شب عاشورا فرمود: من اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم. یكی از علمای بزرگ شیعه گفته بود: من باور نداشتم كه این جمله را اباعبداللّه فرموده باشد به این دلیل كه با خودم فكر می كردم اصحاب امام حسین خیلی هنر نكردند، دشمن خیلی شقاوت به خرج داد. امام حسین است، ریحانه ی پیغمبر است، امام زمان است، فرزند علی است، فرزند زهراست؛ هر مسلمان عادی هم اگر امام حسین علیه السلام را در آن وضع می دید، او را یاری می كرد. آنها كه یاری كردند خیلی قهرمانی به خرج ندادند، آنها كه یاری نكردند خیلی مردم بدی بودند.

این عالم می گوید: مثل اینكه خدای متعال می خواست مرا از این غفلت و جهالت و
مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 599
اشتباه بیرون بیاورد. شبی در عالم رؤیا دیدم صحنه ی كربلاست و من هم در خدمت اباعبداللّه آمده ام اعلام آمادگی می كنم. خدمت حضرت رفتم، سلام كردم، گفتم: یابنَ رسولِ اللّه! من برای یاری شما آمده ام، من آمده ام جزء اصحاب شما باشم. فرمود: به موقع به تو دستور می دهیم. وقت نماز شد. (ما در كتب مقتل خوانده بودیم كه سعیدبن عبداللّه حنفی و افراد دیگری آمدند خود را سپر اباعبداللّه قرار دادند تا ایشان نماز بخواند. ) فرمود: ما می خواهیم نماز بخوانیم. تو در اینجا بایست تا وقتی دشمن تیراندازی می كند، مانع از رسیدن تیر دشمن شوی. گفتم: چشم، می ایستم.

من جلوی حضرت ایستادم. حضرت مشغول نماز شدند. دیدم یك تیر دارد به سرعت به طرف حضرت می آید. تا نزدیك من شد، بی اختیار خود را خم كردم.

ناگاه دیدم تیر به بدن مقدس اباعبداللّه اصابت كرد. در عالم رؤیا گفتم: اَسْتَغْفِرُاللّهَ رَبّی وَ اَتوبُ اِلَیْه عجب كار بدی شد! دیگر نمی گذارم. دفعه ی دوم تیری آمد. تا نزدیك من شد، خم شدم. باز به حضرت خورد! دفعه ی سوم و چهارم هم به همین صورت خود را خم كردم و تیر به حضرت خورد. ناگهان نگاه كردم دیدم حضرت تبسّمی كرد و فرمود: ما رَأَیْتُ اَصْحاباً اَبَرَّ وَ اَوْفی مِنْ اَصْحابی [1]اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم پیدا نكردم. در خانه ی خود نشسته و مرتب می گویید: «یا لَیْتَنا كُنّا مَعَكَ فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً» ای كاش ما هم می بودیم، ای كاش ما هم به این رستگاری نائل می شدیم. پای عمل به میان نیامده است تا معلوم شود كه در عمل هم اینچنین هستید یا نه. اصحاب من مرد عمل بودند نه مرد حرف و زبان.

سخنم خود به خود به اینجا كشیده شد. تقریباً نزدیك ظهر هم هست، نزدیك نماز اباعبداللّه. در روز عاشورا بیشتر اصحاب قبل از ظهر شهید شدند، یعنی تا ظهر عاشورا هنوز عده ای از اصحاب و همه ی اهل بیت و وجود مقدس اباعبداللّه در قید حیات بودند. مرحله ی اول شهادت اصحاب در آن تیراندازی بود كه دو صف در مقابل یكدیگر ایستادند. صف كوچك اباعبداللّه با هفتاد و دو نفر بود ولی با یك روحیه ی شجاعانه و پرحماسه ی بی نظیر. اباعبداللّه حاضر نشد یك ذره قیافه ی شكست به خود بگیرد. برای هفتاد و دو نفر میمنه و میسره و قلب قرارداد، فرمانده قرارداد، منظم و
مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 600
مرتب. جناب زهیربن القین را در میمنه ی اصحابش قرار می دهد و جناب حبیب را در میسره. پرچم را هم به برادر رشیدش ابوالفضل العبّاس می دهد كه از آن روز به نام پرچمدار و علمدار حسین و صاحب رایت حسین بن علی معروف شد. اصحاب اجازه می خواهند جنگ را شروع كنند. می فرماید: نه، تا دشمن شروع نكرده ما شروع نمی كنیم. عمر سعد در ابتدا تعللهایی كرده بود. او دلش می خواست دین و دنیا را، خدا و خرما را با هم داشته باشد؛ هم حكومت ری را از ابن زیاد بگیرد و هم دست خود را به خون امام حسین آلوده نكرده باشد. مرتب نامه های مصلحتی می نوشت تا بلكه جنگ نشود. ابن زیاد جریان را فهمید. نامه ی شدیدی به او نوشت كه كار باید یكسره شود؛ اگر نمی خواهی انجام دهی، به كس دیگری كه مأموریت را به او داده ایم واگذار كن. نمی توانست از دنیا بگذرد. در امری كه دایر بین دین و دنیا بود، از دینش گذشت! گفت: می جنگم و امر امیر را اطاعت می كنم. در روز عاشورا مقداری از رذالتهای عمر سعد معلول این بود كه فكر می كرد ممكن است گزارشهای گذشته به ابن زیاد رسیده باشد كه عمر سعد تعلّل می ورزد و یك مقدار هواخواه حسین بوده است. لذا برای اینكه خودش را از روسیاهی نزد ابن زیاد بیرون بیاورد، یك سلسله رذالتها كرد برای اینكه آنها را برای ابن زیاد نقل كنند. وقتی كه دو طرف مقابل یكدیگر ایستادند، به تیراندازهای خود گفت: آماده باشید. همه آماده شدند.

اولین كسی كه تیر را به كمان كرد و به طرف خیام حسینی انداخت، خود او بود [2] بعد فریاد زد: ایّهاالناس! همه نزد عبیداللّه زیاد شهادت بدهید كه اول كسی كه به طرف حسین تیر انداخت، من بودم.

من هر وقت به اینجا می رسم روضه ای كه از مرحوم عالم بزرگوار، دوست بسیار بسیار عزیز و گرانبهای ما و شما نارمكیها [3]كه حدود ده سال پیش از دست ما رفت، مرحوم آیتی (رضوان اللّه علیه) شنیدم یا در كتابش خواندم، به یادم می آید.

این مرد می گفت: جنگ كربلا با یك تیر شروع شد و با یك تیر خاتمه یافت. با تیری كه عمر سعد انداخت، شروع شد. آیا می دانید با چه تیری خاتمه پیدا كرد، یعنی از جنبه ی دوطرفی خارج شد و بعد از آن یكطرفه شد؟ اباعبداللّه در وسط صحنه
مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 601
ایستاده بود، پس از آنكه كرّ و فرّهای زیادی كرده و خسته شده بود. ناگهان سنگی به پیشانی مباركش اصابت كرد. پیراهنش را بالا زد تا خون را از جبینش پاك كند كه در همان حال تیر زهرآلود و سه شعبه ای به سینه ی مباركش وارد شد. كار مبارزه ی حسین علیه السلام در آنجا پایان یافت، و دیدند حسین علیه السلام دیگر شعار جنگی نمی دهد و مخاطب او فقط خدایش است: بِسْمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ وَ عَلی مِلَّةِ رَسولِ اللّهِ. .

غرض این است كه اولین تیری كه رها شد، وسیله ی عمر سعد بود. بعد هم دیگر تیر مانند باران به طرف اصحاب اباعبداللّه آمد. اینها هم مردانگی كردند، یك پا را خواباندند روی زمین و پای دیگر را بلند كردند و هرچه تیر در چلّه ی كمان داشتند انداختند و تعداد زیادی از دشمن را به خاك افكندند. عده ای از اصحاب اباعبداللّه در این تیراندازی عمومی شهید شدند. بعد جنگ تن به تن شروع شد كه احتیاج به زمان داشت. دو طرف برای جنگ تن به تن حاضر شدند. مردی از اصحاب اباعبداللّه به میدان می رفت، از آنها هم می آمدند و در همه ی موارد هم آن روح ایمان اصحاب اباعبداللّه پیروزی می داد. پیرمردشان اگر با یكی از آنها می جنگید پیروز می شد و گاهی پنج تا ده نفر را از میان می برد.

مردی از اصحاب اباعبداللّه به نام عابس بن ابی شبیب شاكری- كه خیلی شجاع بود و آن حماسه ی حسینی هم در روحش بود- آمد وسط میدان ایستاد و هماورد طلبید. كسی جرأت نكرد بیاید. این مرد ناراحت و عصبانی شد و برگشت، خُود را از سر برداشت، زره را از بدن بیرون آورد، چكمه را از پا بیرون كرد و لخت به میدان آمد و گفت: حالا بیایید با عابس بجنگید! باز هم جرأت نكردند. بعد دست به یك عمل ناجوانمردانه زدند؛ سنگ و كلوخ و شمشیر شكسته ها را به سوی این مرد بزرگ پرتاب كردند و به این وسیله او را شهید نمودند. «جوشن ز بر گرفت كه ماهم نه ماهیم» [4] اصحاب اباعبداللّه در روز عاشورا خیلی مردانگی نشان دادند، خیلی صفا و وفا نشان دادند (هم زنان و هم مردان آنها) ؛ واقعاً تابلوهایی در تاریخ بشریت ساختند كه بی نظیر است. اگر این تابلوها در تاریخ فرنگیها می بود آن وقت می دیدید از آنها چه می ساختند. جناب عبداللّه بن عُمَیْركَلْبی یكی از افرادی است كه در كربلا،
مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 602
هم زنش همراهش بود و هم مادرش. مرد خیلی قوی و شجاعی بود. وقتی می خواهد به میدان برود، زن او مانع می شود: كجا می روی، من را به كی می سپاری؟ (تازه زفاف كرده بود) پس من چه كنم؟ فوراً مادرش آمد و گفت: پسرم! مبادا حرف زنت را بشنوی. امروز روز امتحان توست. اگر امروز خودت را فدای حسین نكنی، شیر پستانم را به تو حلال نخواهم كرد. این مرد بزرگ می رود می جنگد تا شهید می شود.

بعد همین زن، عمود خیمه ای را برمی دارد و به دشمن حمله می كند. اباعبداللّه فریاد می كند: ای زن برگرد! خدا بر زنان جهاد را واجب نكرده است. امر آقا را اطاعت می كند. ولی دشمن رذالت می كند، سر این مرد بزرگ را از بدن جدا و برای مادرش پرتاب می كنند: بیا بچه ات را تحویل بگیر! سر جوانش را بغل می گیرد، به سینه می چسباند، می بوسد: مرحبا پسرم، آفرین پسرم، حالا دیگر من از تو راضی شدم و شیرم را به تو حلال كردم. بعد آن را به طرف لشكر دشمن می اندازد و می گوید: ما چیزی را كه در راه خدا داده ایم پس نمی گیریم.

اباعبداللّه یك وقت می بیند در این صحنه جزء افرادی كه آمده اند و از او اجازه می خواهند، یك بچه ی ده دوازده ساله است كه شمشیر به كمرش بسته است؛ آمد خدمت آقا عرض كرد: اجازه دهید من به میدان جنگ بروم (وَ خَرَج شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فِی الْمَعْرَكَة. این طفل كسی است كه قبلاً پدرش شهید شده است. ) فرمود: تو كودكی، نرو. عرض كرد: اجازه دهید، من می خواهم بروم. فرمود: من می ترسم مادرت راضی نباشد. گفت: «یا اباعبداللّه! اِنَّ اُمّی اَمَرَتْنی» مادرم به من فرمان داده و گفته است باید بروی، اگر خودت را فدای حسین نكنی از تو راضی نیستم. این طفل آنچنان باادب است، آنچنان باتربیت است كه افتخاری درست كرد كه احدی درست نكرده بود. هر كسی كه به میدان می رفت، خودش را معرفی می كرد. در عرب رسم خوبی بود كه افراد، خود را معرفی می كردند و به همین جهت كه این طفل خود را معرفی نكرد، در تاریخ مجهول مانده كه پسر كدامیك از اصحاب بوده است. مقاتل، او را نشناخته اند، فقط نوشته اند: «وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فِی الْمَعْرَكَةِ» . چرا؟ آیا رجز نخواند؟ رجز خواند اما ابتكاری به خرج داد و رجز راطور دیگری خواند؛ ابتكاری كه هیچ كس به خرج نداده بود. این طفل وقتی به میدان رفت، شروع كرد به رجز خواندن. گفت: «اَمیری حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الْاَمیرُ» ایّهاالناس! من آن كسی هستم كه آقایش حسین است و برای معرفی من همین كافی است.
مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 603
امیری حسین و نِعَم الامیر
سرورُ فؤادِ البشیرِ النّذیر
اللّهمّ ارزقنا توفاق الطّاعة و بعد المعصیة و صدق النّیّة و عرفان الحرمة و اكرمنا بالهدی والاستقامة و سدّد السنتنا بالصّواب والحكمة و املأ قلوبنا بالعلم والمعرفة. .

خدایا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، ما را از مهاجرین و مجاهدین واقعی دین اسلام قرار بده، مسلمانان را بر دشمنانشان در همه ی جبهه ها پیروز بگردان، شرّ یهود عنود را به خودشان برگردان.

خدایا مرضای مسلمین، مریض منظور را عاجلاً شفا عنایت بفرما، اموات ما را غریق رحمت خود بفرما.

لا حول و لا قوّة الاّ باللّه و صلّی اللّه علی محمّد و اله الطّاهرین.
[1] روضة الواعظین ، ج /1ص 219.
[2] اتفاقاً پدرش سعد وقاص كه از اصحاب پیغمبر بود، تیرانداز خیلی ماهری بود و مهارت او در تیراندازی بین عرب معروف بود و در جنگهای اسلامی هم از این نظر خیلی خدمت كرده بود.
[3] محل ایراد سخنرانی، مسجد جامع نارمك (تهران) بوده است.
[4] نظامی.
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است