در
کتابخانه
بازدید : 54183تاریخ درج : 1391/03/21
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
پدیدآورنده : استاد شهید مرتضی مطهری
 
مثلاً اگر معاشرت با فلان مسلول برای من احساس خطری در سلامتی ام داشته باشد ناچار من بایستی در روابطم با آن شخص مسلول نوعی تجدیدنظر بنمایم؛ یعنی رابطه ی من از نظر بهداشتی با یك نفر سالم و رابطه ی من از نظر بهداشتی با یك فرد مریض و مسلول نمی تواند یك جور و یكسان باشد. همچنین رابطه ی من با یك محیط سالم و بی میكروب و رابطه ی من با یك محیط میكروب زا نمی تواند یك جور باشد.

این از نظر فردی. از نظر خانواده و خاندان خودم هم همین طور، و از نظر جامعه هم- كه من مسئول جامعه نیز هستم- باید روابطم از مسائل حقیقی پیروی نماید. اینجا از یك طرف من مسئول سلامت خود هستم و از طرف دیگر باید در راه مبارزه با این بیماری در اجتماع كوشش كنم و سلامتی در جامعه ایجاد نمایم و احیاناً اگر لازم شود خودم را و سلامتم را فدای جامعه كنم و گاهی مریضی در مقابل فعالیتهای بهداشتی من مقاومت می كند ولی من نباید او را در انتخاب بیماری آزاد بگذارم بلكه باید سلامتی را به او بدهم. او بعد از كسب سلامتی از من تشكر خواهد كرد و ممنون خواهد شد. در اینجا ذكر این داستان لازم است:
عاقلی بر اسب می آمد سوار
در دهان خفته ای می رفت مار
داستان این است كه مرد عاقلی سوار اسبی بود و از راهی می رفت. در بین راه به نهر آبی رسید كه درختی در آنجا سایه ای انداخته بود و مردی خسته از راه رسیده زیر سایه ی آن درخت در كنار نهر به خواب عمیقی فرو رفته بود. آنچنان خوابش عمیق بود كه كرمی زهرآلود به دهان او نزدیك و داخل دهانش شد. در عالم خواب كرم را قورت داد و كرم وارد شكمش شد. این مرد حكیم كه این صحنه را دید می دانست اگر این كرم مسموم در معده ی او زخمی ایجاد كند آن شخص می میرد و می دانست اگر او را بیدار كند و واقعه را برایش توضیح دهد دو خطر ممكن است پیش آید: یكی این كه بترسد و از ترس بمیرد یا این كه مقاومت كند و بگوید مهم نیست، اهمیت ندارد. لذا با دَبّوس خود- كه چوبدستی او بود- محكم به او زد. از خواب پرید، گفت: چرا می زنی؟ مرد حكیم دبّوس دیگری به او زد و گفت: جلو
مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 543
اسب من با سرعت حركت كن. مقاومت فایده نداشت؛ شروع به دویدن كرد و مرتب ناسزا می گفت و فریاد می زد: این چه سرنوشتی است كه من دارم، این جلاد كیست كه چنین به روز من می آورد؟ ! پس از این كه خوب خسته شد، مقداری سیب گندیده و متعفن در آنجا بود، مرد حكیم او را مجبور كرد آن سیبهای گندیده را تماماً بخورد. بعد آنقدر او را زد كه حالت تهوع پیدا كرد و همه ی آنچه خورده بود همراه با آن كرم زهرآلود استفراغ نمود. وقتی نگاه آن مرد به آن كرم افتاد كه چه حیوان وحشتناكی است به مرد حكیم گفت: تو چه فرشته ای هستی! و مرتب از او تعریف و تمجید می كرد. در آنجا مسئله ی سلامت مطرح بود. در اینجا مسئله ی خیر و مصلحت برای فرد و جامعه مطرح است.
کليه حقوق برای پايگاه شهید مطهری محفوظ است